اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه: اولا-رسول خدا(ص)در تمام دوران زندگى قبل از بعثتخود،لحظهاى در برابر بتها پرستش نكرد،و از آئين مشركين وبتپرستان و سنتها و مراسم شركآلود و غلط ايشان پيروى نكرد،و از«اكل ميته»و ذبائحى كه نام خدا بر آنها ذكر نشده بودنمىخورد،و اينكه در صحيح بخارى و مسند احمد بن حنبل آمدهاست كه گويند:
براى رسولخدا(ص)سفره غذائى حاضر كردند،و زيد بنعمرو بن نفيل (1) را نيز بر سر آن سفره خواندند،ولى زيد از حضور برسر آن سفره خوددارى كرده گفت:
«انا لا آكل مما تذبحون على انصابكم،و لا آكل الا ما ذكر اسمالله عليه»
من از آنچه شما بر بتهاى خود ذبح ميكنيد نمىخورم و جز آنچه را نامخدا بر آن برده شده نخواهم خورد.و در نقل احمد بن حنبل هست كهرسول خدا(ص)بر سر سفرهاى با سفيان بن حارث غذا ميخورد وزيد از آنجا عبور كرد و آن دو او را به خوردن دعوت كردند و او چنين پاسخى داد... (2)
مخدوش و غير قابل قبول است و از اينرو خود اهل سنت وآنها كه صحيح بخارى را صحيحترين كتابهاى حديثى ميدانندنتوانستهاند آنرا بپذيرند و در صدد توجيه برآمده كه از آنجملهسهيلى در كتاب«الروض الانف»گويد:
«كيف وفق الله زيدا الى ترك ما ذبح على النصب و ما لم يذكراسم الله عليه و رسوله(ص)كان اولى بهذه الفضيلة فى الجاهليةلما ثبت من عصمة الله تعالى له» (3) يعنى چگونه خداوند به زيد اين توفيق را عنايت كرد كه از خوردنذبحى كه براى بتها ذبح شده و يا نام خدا بر آن جارى نشده بود خوددارىكند،ولى به رسول خدا چنين توفيقى نداد،با اينكه رسول خدا(ص)بهچنين فضيلتى سزاوارتر بود بخاطر عصمتى كه از سوى خداى تعالىداشت:
و آنگاه درصدد پاسخ و توجيه برآمده و گويد:
«ليس فى الرواية انه قد اكل من السفره و بان شرع ابراهيم انما جاء بتحريمالميتة لا بتحريم ما ذبح لغير الله تعالى فريد امتنع عن اكل ما ذبح لغير الله براى رآهلا بشرع ما تقدم»
يعنى-در روايت نيامده كه آنحضرت از آن سفره چيزى خورد،و از اين گذشتهشرع ابراهيم ميته را حرام كرده بود نه آنچه را كه نام خدا بر آن جارى نشده بود،و ازاينرو زيد طبق راى خود از خوردن آن غذا خوددارى كرد نه بخاطر شريعت گذشته.
ولى براى خواننده محترم روشن است كه اين پاسخ نميتوانداشكال و شبهه را از ذهن انسان رفع كند و بهتر آن است كه اصلحديث را كه بگفته ايشان بر خلاف دليلهائى است كه عصمترسول خدا(ص)را ثابت كرده مردود بدانيم و آنرا نپذيريم.
و همچنين حديث«استلام اصنام»-دست و صورت ماليدنبه بتها بعنوان تبرك و احترام-كه در روايات ايشان آمده (4) وروايات ديگرى كه حكايت از مشاركت آنحضرت در مراسمشركآميز آنها ميكند همگى مردود و مخالف با مبانى و اصول خودآنها در باب نبوت آن بزرگوار است.
ثانيا از نظر تاريخ مسلم است كه آنحضرت قبل از بعثتعبادتهائى از قبيل نماز و روزه و طواف و حج و عبادتهاى ديگرىانجام ميداده چنانچه در حديث عايشه و ديگران در ماجراى بعثتاين جمله بود كه:
«فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه»
و«تحنث»را به«تعبد»معنا كرده بودند.
و مرحوم فتال نيشابورى در روضة الواعظين گفته:
«رسول خدا(ص)از اول تكليف روزه ميگرفت و نمازمىگذارد،بعكس آنچه در ميان قوم معمول بود و چون به سنچهل سالگى رسيد خداوند بوسيله جبرئيل او را مامور به ابلاغرسالت فرمود...» (5)
و اكنون با توجه به اين دو مقدمه اين بحث پيش آمده كه آيارسول خدا(ص)در پيروى از مرام مقدس توحيد و عمل بهدستورات و اعمال دينى تابع چه شريعتى بوده؟آيا شريعت انبياءگذشته و يا شريعتخود يعنى شريعت مقدس اسلام كه بعدامامور به ابلاغ و اظهار آن گرديد...و در آن وقت تنها خودآنحضرت مامور به پيروى و انجام اعمال آن بود...
و بنابر آنچه گفته شد تذكر اين نكته در اينجا لازم است كهبه نظر نگارنده طرح اين بحثبنحوى كه در كتابهاى دانشمنداناسلامى اعم از دانشمندان شيعه و اهل سنت-آمده خالى از نوعىتسامح و بىدقتى نيست زيرا آن مسئله را به اين نحو و با اينعبارت طرح كرده و گفتهاند:
«اعلم ان علماء الخاصه و العامه اختلفوا فى ان النبى(ص)
هل كان قبل بعثته متعبدا بشريعته ام لا...» (6) و يا اين عبارت كه از يكى از دانشمندان بزرگ اهل سنتاست كه ميگويد:
«و قد اختلف العلماء فى تعبده قبل البعثه هل كان على شرع ام لا؟» (7) يعنى علماء اختلاف دارند در اينكه تعبد و انجام عبادتهاى آنحضرت پيش ازماجراى بعثت آيا بر طبق شرعى از شرايع بوده يا نه؟
و وجه تسامح و بىدقتى همين است كه اعمال و عبادات آنبزرگوار بطور مسلم بر طبق شريعتى انجام ميشده كه آن شريعتياشريعت پيمبران گذشته بوده و يا شريعتخود آنبزرگوار...
و شايد مرحوم علامه(ره)در شرحى كه بر مختصر ابن حاجبنگاشته و عبارت آنرا مرحوم مجلسى در بحار الانوار نقل كردهمتوجه اين مطلب بوده كه بحث را اينگونه مطرح فرموده:
«اختلف الناس فى ان النبى(ص)هل كان متعبدا بشرع احد من الانبياءقبله قبل النبوه ام لا...» (8) كه براى اهل تحقيق روشن است كه اين عبارت از آنتسامح و اشكال خالى است و بهر صورت مسئله آنقدر مهم نيستكه بيش از اين مقدار وقتشما را بگيريم و اين مقدار هم از باب تذكر بنظر لازم آمد.و بهتر آن است كه به اصل بحثبازگرديم وبحث را اينگونه طرح كنيم كه:آيا رسول خدا(ص)قبل از بعثتتابع چه شريعتى از شريعتهاى الهى بوده؟
جمعى معتقدند كه آنحضرت تابع شريعتهاى پيمبران قبل ازخود بوده؟و گروهى نيز معتقدند كه تابع شريعتخود يعنىشريعت اسلام بوده،با اين توضيح كه در آنزمان بدان حضرتوحى ميشد و به اصطلاح«نبى»بود،و موظف بود بدانچه بر اووحى ميشد بدان عمل كند،ولى«رسول»نبود و وظيفه نداشتآنها را بديگران ابلاغ كند،تا سن چهل سالگى كه بهمنصب رسالت مفتخر گرديد و موظف شد اين آئين مقدس رابديگران نيز ابلاغ كند.
گروه اول نيز كه عقيده دارند آنحضرت تابع شريعتهاىپيمبران قبل از خود بوده درباره آن شريعت و آن پيامبراختلاف نظر دارند و چهار نظريه درباره آن شريعت ذكر شده:
1-شريعت نوح عليه السلام 2-شريعت ابراهيم عليه السلام 3-شريعت موسى عليه السلام 4-شريعت عيسى عليه السلام
و در اينجا نظريه پنجمى هم ابراز شده و آن اين است كهگفتهاند: هر چه نزد آنحضرت ثابتشده بود كه شريعت است از آنپيروى كرده و بدان عمل ميكرد و پيرو شريعت مخصوصى نبود.وبنظر ميرسد غرض ورزى و دستسياستبازان و قصهپردازان يهودو نصارى هم در اين مسئله راه يافته باشد و براى اثبات اينكهشريعت اسلام پيرو همان شرايع يهود و نصارى است ورسول خدا(ص)نيز تابع موسى و عيسى بوده به اين بحث دامنزده و احيانا اظهار نظرهائى كرده باشند زيرا آنها كه باكنداشتند ابراهيم عليه السلام را يهودى يا نصرانى بخوانند هيچباكى نداشتند كه رسولخدا(ص)و سلاله ابراهيم عليه السلام رايهودى و يا نصرانى بدانند!و بهر صورت هر يك از دو دسته براىمدعاى خود دليلهائى ذكر كردهاند و دانشمندان نيز آنها را دركتابهاى خود بتفصيل نقل كردهاند كه فشردهاى از آنرا ميتوانيددر بحار الانوار مجلسى(ره) بخوانيد (9) و بنظر ما آنچه در مياندليلهاى دسته اول(يعنى آنها كه گفتهاند رسول خدا تابعشريعتهاى قبل از خود بوده) مهم و قابل بحث ميباشد چند آيهقرآنى است و بقيه گفتارها اجتهادات و يا روايات ضعيفى استكه از نقل آنها صرفنظر ميكنيم.و به نقل همان آيات اكتفامىنمائيم:
1-آيه 90 از سوره انعام است كه خداى تعالى پس از ذكرنام جمعى از پيمبران چون ابراهيم و فرزندان آن بزرگوار فرمايد:
اولئك الذين هداهم الله فبهداهم اقتده آنها هستند كه خداوند ايشانرا هدايت و راهنمائى فرمود،و تو نيز ازهدايت آنها پيروى كن...
و پاسخى كه از استدلال به اين آيه داده شده آن است كهمنظور از اين هدايت و پيروى از آن همان اصول مورد اتفاق همهاديان است نه فروع شرعيه زيرا پر واضح است كه فروع در اديانگذشته مورد اختلاف بوده...
نگارنده گويد:مؤيد اين پاسخ نيز همان نزول آيه است كهپس از بعثت رسول خدا(ص)نازل گشته و ميتوان گفت:اين آيهربطى به بحث ما كه بحث از شريعت رسول خدا(ص)قبل ازبعثت ميباشد ندارد...
و از همين پاسخ مىتوان پاسخ استدلال به آيات ديگرى را نيزكه در اينباره شده است دانست مانند آيه:
شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ماوصينا به ابراهيم و موسى و عيسى،ان اقيموا الدين و لا تفرقوا فيهكبر على المشركين ما تدعوهم اليه... (10) كه با توجه به صدر و ذيل آيه بخوبى روشن ميشود كه منظور همان اصول عقايدى است كهدر همه اديان بوده است...
و آيه شريفه ثم اوحينا اليك ان اتبع ملة ابراهيم حنيفا... (11) كه منظور از پيروى«ملة ابراهيم»همان اصول عقليه است نهفروع شرعيه،بدليل آيه ديگرى كه فرموده: و من يرغب عنملة ابراهيم الامن سفه نفسه (12) و پر واضح است كه بسيارى از فروع شرعيه آئين ابراهيم نسخشده و اگر منظور از«ملة ابراهيم»همه اصول و فروع بود با توجهبه اين آيه نسخ آنها جايز نبود...
و آيه: انا اوحينا اليك كما اوحينا الى نوح و النبيين... (13) و بخصوص آيه اخير كه ظاهرا مربوط به اصل مسئله وحى وكيفيت آن است و ربطى به مسئله مورد بحث ما ندارد...
و اما دليل گروه ديگر كه گفتهاند:رسول خدا(ص)پيروشريعت و آئين خود يعنى آئين مقدس اسلام بوده روايات بسيارىاست كه برخى از آنها صراحت در اين مطلب دارد و از برخى با توجه به روايات و شواهد ديگر استفاده مطلب از آنها ميشود كه ازدسته نخست رواياتى است كه صراحت دارد بر اينكهرسول خدا(ص)قبل از بعثت نيز«نبى»و پيامبر بوده.
1-مانند روايت مشهورى كه در كتابهاى شيعه و اهل سنتآمده كه رسول خدا(ص)فرمود:
«كنت نبيا و آدم بين الروح و الجسد» (14) من پيامبر بودم در وقتى كه آدم ميان روح و بدن بود...
و در برخى از كتابها اين گونه نقل شده كه فرمود:«كنتنبيا و آدم بين الماء و الطين»:و براى فهم بهتر اين استدلال بايداين مطلب را نيز اضافه كرد كه بعثت پيمبران الهى كه برتر وخاتم آنها پيامبر بزرگوار اسلام بوده است مراحل و درجاتى داشته-چنانچه از روايات نيز استفاده ميشود-كه يكى از آن مراحل«نبوت»است و اين مرحله قبل از مرحله رسالتبوده و مرحلهنبوت آن بزرگواران مرحلهاى بوده كه از طريق فرشتگان و يا درخواب و يا از طريق الهام به آنها وحى ميشده و دستورات و ياخبرهائى از جانب خداى تعالى به ايشان داده مىشد كه مامور بهعمل بدان ميشدند ولى مامور به ابلاغ و رساندن آنها بديگراننبودند و در اين مرحله آنها«نبى»بودند نه رسول و براى درك بيشتر اين مطلب به روايات زير توجه كنيد كه در باب«طبقات الانبياء و الرسل و الائمة»از كتاب شريف كافى وجاهاى ديگر نقل شده مانند اين روايت كه كلينى(ره)بسند خوداز زيد شهام روايت كرده كه گويد:از امام صادق عليه السلامشنيدم كه فرمود:«ان الله تبارك و تعالى اتخذ ابراهيم عبدا قبل انيتخذه نبيا و ان الله اتخذه نبيا قبل ان يتخذه رسولا و ان الله اتخذهرسولا قبل ان يتخذه خليلا و ان الله اتخذه خليلا قبل ان يجعله امامافلما جمع له الاشياء قال:انى جاعلك للناس اماما» (15) براستى كه خداى تعالى ابراهيم را به بندگى خويش برگرفت پيش ازآنكه به نبوت برگيرد،و خداى تعالى او را به نبوت خويش برگرفت پيشاز آنكه به رسالتبرگيرد،و به رسالتبرگرفت پيش از آنكه بدوستى خودبرگيرد،و به دوستى برگرفت پيش از آنكه به امامتبرگيرد و چون همهاينها را براى او گردآورد فرمود«من تو را براى مردم امام قرار دادم»و نيز بسندش از زراره روايت كرده كه گويد: از امام باقرعليه السلام معناى آيه شريفه«و كان رسولا نبيا»و فرق ميان«رسول»و«نبى»را پرسيدم و آنحضرت در پاسخ من فرمود:
«النبي الذي يرى في منامه و يسمع الصوت و لا يعاين الملك و الرسولالذى يسمع الصوت و يرى فى المنام و يعاين الملك...» (16) و نبى كسى است كه در خواب(فرشته را)بهبيند و صداى(او را)بشنود ولىبه عيان فرشته را نبيند و رسول كسى است كه صدا را بشنود و در خوابببيند و در عيان نيز او را مشاهده كند.
و بسندش از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود:
«الانبياء و المرسلون على اربع طبقات،فنبى منبا فى نفسه لا يعدوغيرها و نبى يرى فى النوم و يسمع الصوت و لا يعاينه فى اليقظه و لميبعث الى احد...» (17) پيامبران و رسولان بر چهار طبقه هستند گاهى«نبى»است كه تنها به او خبر رسيده و از او بديگرى تجاوز نكند،وگاهى«نبى»است كه در خواب ببيند و صدا را بشنود و در بيدارىنهبيند و بسوى ديگرى هم مبعوث نشده...
و روايت ديگرى كه از يزيد كناسى روايت كرده كه گويد:
از امام باقر عليه السلام پرسيدم:آيا عيسى بن مريم در آنهنگام كهدر گهواره سخن گفتحجتخداى تعالى بر مردم زمان خود بود؟
امام عليه السلام در جواب من فرمود:
«كان يومئذ نبيا حجة لله غير مرسل،اما تسمع لقوله تعالى حينقال انى عبد الله آتانى الكتاب و جعلنى نبيا» (18) وى در آنروز«نبى»و حجتى بود از سوى خدا ولى«مرسل»و فرستاده بسوى كسى نبود،آيا اين گفتار خداى تعالى را نشنيدهاىآنهنگام كه عيسى گفت«من بنده خدايم كه كتاب بمن داده و مرا«نبى»قرارم داده».و از روايت اخير و استشهاد به آيه قرآنىبخوبى معلوم ميشود كه مقام نبوت مقامى است كه ممكن استبه پيمبران در گهواره نيز داده شود چنانچه به عيسى عليه السلامداده شد... (19) و بخصوص با توجه به رواياتى كه خداوند هيچفضيلت و كرامت و معجزهاى به پيامبرى از پيمبران خود عطانفرمود جز آنكه آنرا به رسول خدا(ص)نيز عطا فرمود مانند روايتمفصلى كه از ارشاد القلوب ديلمى نقل شده كه امير المؤمنينعليه السلام بمردى يهودى كه در اينباره سئوال كرد فرمود:
«فو الله ما اعطى الله عز و جل نبيا و لا مرسلا درجة و لا فضيلةالا و قد جمعها لمحمد(ص)و زاده على الانبياء و المرسليناضعافا...» (20) بخدا سوگند كه خداى عز و جل به هيچ نبى و مرسلى درجه و فضيلتىعطا نفرمود،جز آنكه آنرا براى حضرت محمد(ص)گرد آورده و بلكه چند برابر آنها افزوده است...
2-دليل دوم،سخن امير المؤمنين عليه السلام است در«خطبه قاصعه»كه در نهج البلاغه و كتابهاى ديگر از آنحضرتنقل شده كه درباره رسول خدا(ص)فرمود:
«و لقد قرن الله به(ص)من لدن ان كان فطيما اعظم ملك منملائكته يسلك به طريق المكارم و محاسن اخلاق العالم ليله و نهاره»خداى تبارك و تعالى از لحظهاى كه پيغمبر را از شير گرفتندبزرگترين فرشته از فرشتگان خود را قرين او فرمود تا اخلاق نيكو و صفاتپسنديده را به وى بياموزد...و معناى تعليم فرشته جز همان نبوت چيزديگرى نيست.
و در چند روايت در اصول كافى آمده كه منظور از«روح»در آيات سوره شورى و اسراء يعنى آيه شريفه و كذلك اوحينااليك روحا من امرنا (21) و آيه يسئلونك عن الروح قل الروح منامر ربى (22) همين فرشته بوده،كه يكى از آنها روايت زير استكه كلينى بسند خود از ابى بصير روايت كرده كه گويد:از امامصادق عليه السلام تفسير«روح»را در آيه«يسئلونك عن الروح»پرسيدم و آنحضرت فرمود:«خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كانمع رسول الله(ص)و هو مع الائمه و هو من الملكوت» (23) 252 يعنى اين روح،خلقى است از مخلوقات خدا بزرگتر از جبرئيل وميكائيل كه بهمراه رسول خدا(ص)بوده و همراه امامان نيز هست و او ازعالم ملكوت(و مجردات و فرشتگان)است.و در روايتى كه صفار دركتاب بصائر الدرجات روايت كرده اينگونه است كه امام صادقعليه السلام فرمود:
«ان الروح خلق اعظم من جبرئيل و ميكائيل،كان معرسول الله(ص)يسدده و يرشده و هو مع الاوصياء من بعده».
و بلكه در پارهاى از روايات آمده كه«روح القدس»كهنامش در قرآن كريم و در روايات آمده نام همين فرشته بود نه نامجبرئيل و نام جبرئيل روح الامين است كه در قرآن كريم نيزآمده است.
نگارنده گويد:با توجه بدانچه ذكر شد بنظر ميرسد اين قولدوم نزديكتر به ذهن و اولى به پذيرفتن و قبول باشد و از نظر عقلو نقل مانعى براى پذيرفتن آن بنظر نميرسد.
پىنوشتها:
1-زيد بن عمرو بن نفيل از حنفاء بوده است كه در گذشته بتفصيل در مقالهاى جداگانهشرح حالش را ذكر كرديم.
2-الصحيح من السيره ج 1 ص 158.
3-الروض الانف ج 1 ص 256.
4-الصحيح من السيره ج 1 ص 160.
5-بنقل از كتاب جنه الماواى قاضى طباطبائى.
6-بحار الانوار ج 18 ص 271.
7-سيرة النبوية ابن كثير ج 1 ص 391.
8-بحار الانوار ج 18 ص 271.
9-بحار الانوار ج 18 ص 271-281.
10-سوره شورى آيه 13.
11-سوره نحل آيه 123.
12-سوره بقره آيه 130.
13-سوره نساء آيه 163.
14-الغدير ج 9 ص 287،بحار الانوار ج 18 ص 278.
15-الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل و الائمة ج 2.
16-الاصول من الكافى باب الفرق بين الرسول و النبى و المحدث ج 1.
17-الاصول من الكافى باب طبقات الانبياء و الرسل.
18-بحار الانوار ج 18 ص 278.
19-در ميان پيمبران الهى پيغمبران ديگرى نيز بودهاند كه در كودكى و نوجوانى به مقامنبوت رسيدهاند مانند عيسى كه خداوند دربارهاش فرمود«و آتيناه الحكم صبيا»و يوسفكه خداوند دربارهاش فرمود«و اوحينا اليه لتنبئنهم بامرهم هذا»و بگفته بسيارى از مفسرانمنظور از اين وحى،وحى نبوت بوده.
20-بحار الانوار ج 16 ص 341.
21-سوره شورى آيه 52.
22-سوره اسرى آيه 85.
23-بحار الانوار ج 18 ص 256.
فرا رسیدن سال نو و نوروز باستانی را به فارسی زبانان تبریک می گویم . آرزوی سالی سرشار از لحظات شاد و پیروزی برای شما عزیزان دارم.نوروز یادآور مهر و دوستی است و لازم میدانم از همه ی بینندگان این وبلاگ به خاطر اعتماد، حمایت و دوستی پرمهرشان در سال گذشته تشکر کنم و امیدوارم که در سال آینده نیز همچنان دوستی پرمهرتان را همراه خویش داشته باشم
در طول تاريخ، همواره «صلح» و «جنگ» به عنوان پديده هايى رويارو، آدميان را به كشاكشى بس دشوار واداشته اند: «زيستن و زنده گذاردن» و يا «مُردن و ميراندَن». البته «صلح»باتداوم بخشيدن به هستى و زندگى، گوارنده كام آدمى بوده، اين فرصت را به بشر داده است كه به دور از تلخى هاى پيكار و كشتار، زمانى را نيز به آسودگى بگذراند. بر اين اساس، هميشه «صلح» داراى چشم اندازى جذاب و دلنشين بوده است.
اينك در عصر حاضر كه گفتوگو درباره يك صلح فراگير و جهانى سخنى شايع است، تحقيق درباره پيشينه صلح در بستر تاريخ اسلام (در اين جا، دوران رسول خدا(ص)) ضرورتى آشكار دارد. در اين رابطه، بايد توجه داشت كه در تاريخ اسلام، صلح ها و جنگ هاى پرشمارى به وقوع پيوسته است، اما تاكنون بيش ترين بخش از پژوهش ها، با رويكرد به جنگ هاى مسلمانان سامان يافته است و «صلح»هاى ايشان مورد غفلت قرار گرفته و همچنان ناشناخته مانده است. بر اين اساس، اين زمينه فراهم بوده است كه برخى از خاورشناسان، از سرِ «غرض ورزى» اسلام را «دين جنگ و شمشير» بنامند.( ) لذا، با انجام اين پژوهش در پيرامون آشتى هاى رسول خدا(ص)، تلاش مى شود تا رويه اى از تاريخ صدراسلام آشكارتر گردد، و نيز بسترى مناسب براى پاسخ گويى به آن اتهام فراهم آيد.
شگفت آن كه از عنوان اين نوشتار، تنها يك صلح ـ صلح پرآوازه «حديبيه» ـ به اذهان خطور مى كند، و براى بسيارى از مخاطبان بعيد مى نمايد كه به جُز آن، پيامبر اكرم(ص) آشتى هاى ديگرى را نيز برگزار كرده باشند; آشتى هايى كه در واقع، هم پرشمار بوده اند و هم بسيار با اهميت.
البته بايد دانست كه نوشتار حاضر هرگز در تلاش نيست تا اصطلاحات و تعبيراتى رابه تاريخ زندگانى رسول خدا(ص) تزريق و تحميل نمايد، و يا به «جعل كردن» ـ در اين جا، به «صلح سازى» و «صلح ـ تراشى» ـ بپردازد. از اين رو، براى مصونيت از چنين مسائلى، در آغاز، تعريفى گويا ـ هر چند كوتاه ـ از واژه «صلح» ارائه مى گردد و بدين سان، چهارچوب و معيار مشخصى تبيين مى شود. سپس، يكايك صلح هاى پيامبر(ص) مورد شناسايى و بررسى تاريخى قرار مى گيرد. اميد آن كه اين سطور، گامى باشد به سوى تحقيقات تاريخى جامع و «منصفانه» در مورد «صلح جويى» و «صلح پذيرى» در اسلام.
چون اين سطور، «چكيده» و خلاصه اى از يافته هاى يك پايان نامه است، پس به ناچار فاقد شرح و تفصيل مطالب (مانند: متن «صلحنامه»ها، «جغرافيا»ى تاريخى مناطق، ارجاعات، و حتى بخش هايى از مطالب محتوايى) است.
«صلح» در بررسى واژگانى
«صلح» كه در اصل، كلمه اى عربى است، در نزد پارسى زبانان نيز واژه اى كاملاً مأنوس و آشنا، و به معناى «آشتى» و سازش مى باشد. صلح (آشتى)، هنگامى تحقق مى يابد كه عداوت و دشمنى از ميان برداشته شود و مسالمت و سازش جايگزين آن گردد. بر اين اساس، مى توان اذعان داشت كه صلح، به معناى «رفع ستيز» ـ و به تعبيرى، «پرهيز از كشتار» ـ است. البته در گويش عربى، به جز واژه «صلح»، واژه هاى «مسالمه»، «موادعه» و «مهادنه» نيز به كار مى روند كه همان مفهوم «رفع ستيز» را دربردارند و از اين رو، همگى مترادف با صلح مى باشند. همچنين مفهوم يادشده (رفع ستيز)، خود معيارى براى پژوهش حاضر ـ در شناسايى آشتى هاى پيامبر(ص) ـ به شمار مى آيد; معيارى كه برگرفته از آگاهى هاى تاريخى است و با اصطلاحات امروزى نيز همسويى دارد. بر اساس همين معيار است كه در اين نوشتار، گونه هاى متفاوت از آشتى ها، مورد شناسايى قرار مى گيرد.
پيشينه تاريخى
در تاريخ اسلام، با هجرت رسول اكرم(ص) به يثرب، و تشكيل حكومت اسلامى، صلح و جنگ آغاز شد و ديرى نپاييد كه صلح ها و جنگ هاى بسيارى به وقوع پيوست. در اين نوشتار، از آن جا كه رويكرد اصلى سخن به صلح هاى پيامبر(ص) است، لذا شايسته است كه پيش از آن، سابقه تاريخى صلح در منطقه «جزيرة العرب» (و به ويژه «حجاز») ـ بستر جغرافيايى تاريخ اسلام ـ مورد بررسى قرار گيرد.
بى گمان، اقوام و قبيله هاى ساكن در جزيرة العرب، خواسته يا ناخواسته، به جنگ ها و كشمكش هاى دامنه دارى تن درمى دادند كه گاه تا سال ها و دهه ها به درازا مى كشيد. در تحليل اين امر، اين سخن كاملاً سنجيده است كه بسيارى از نزاع ها، ريشه درمسائلى بيهوده و بى اساس داشت واعراب ـ كمابيش ـ بااين درگيرى ها، همخوومأنوس بودند.امااين خود،نمى تواند پايان امر به شمار آيد; زيرا اعراب، رنجور از پيكار و كشتار، و در پىِ صلح و آرامش، به دنبال «فرصت»هايى براى ادامه حيات بودند. در اين ميان، مهم ترين و بارزترين فرصت، «حرمتِ» ماه هاى حرام( ) و قداست سرزمين مكه( ) بود.
در فرجام بسيارى از جنگ ها، اعراب پس از توافق بر سرِ «پرداخت خون بهاى كشتگان» به «صلح» ـ البته، صلحى «زودگذر» ـ روى مى آوردند.( ) افزون بر اين، همان گونه كه گاه يك سخن «نيش دار»، قبيله هاى عرب را گرفتار جنگى مهيب مى ساخت، در برخى از اوقات، گفتار و يا سروده اى، به سانِ «نوشدارو»يى بود كه سبب مى شد گروهى از دام قتل و اسارت رهايى يابند. ماجراهايى به نام «يوم حليمه» و«يوم الشِّباك»( ) از اين شمار بود.
گذشته از اين همه، از ميان رويدادهاى پيش از اسلام، دو صلح بزرگ و بس مهم وجود دارد كه به ترتيب وقوع عبارتند از:
1ـ صلح «قُصَىّ» و «خزاعه»: پس از يك رشته از حوادث پرفراز و نشيب در تاريخ كهن شهر مكه، آن گاه كه «قصىّ بن كلاب» و متحدان او ـ از اقوام «قريش»، «كنانه» و «قضاعه» ـ روياروى قبيله «خزاعه» ـ حاكمانِ وقت مكه ـ قرار گرفتند، دو طرف پس از جنگى خونين، با يكديگر صلح كردند.
بر اساس اين صلح، توافق شد كه زمام امور «مكه» به قصىّ واگذار شود و افراد قبيله خزاعه، تنها اين اجازه را داشته باشند كه در مجاورت آن شهر به سر بَرند.( ) در پى اين صلح بود كه قصىّ به سازماندهى امورشهرمكه( )پرداخت،وچون قصى،خود يك قريشى بود، از آن به بعد، قبيله قريش نيز به سيادت در مكه دست يافت.( )
2ـ صلح «بنى عبد مناف» و «بنى عبد الدار»: با آن كه خاندان هاى ياد شده، هر دو از تبار قصىّ بودند، اما بر سر امور مكه به نزاعى شديد پرداختند. در اين ميان، دو پيمان تاريخى «مطّيّبين» و «اَحلاف» ـ هر كدام به جانبدارى از يكى از دو خاندان مزبور ـ شكل گرفت و قريشيان، در دو دسته بزرگ، با يكديگر رو در رو شدند. اما با وقوع صلح، خصومت پايان يافت و خاندان هاى عبد مناف و عبدالدار بر سر تقسيم امور مكه توافق كردند.( ) حال پس از اين بررسى كوتاه درباره پيشينه صلح در «حجاز»، بخش اصلى سخن، با رويكرد به صلح هاى رسول اكرم(ص) ارائه مى شود.
بى گمان، در ميان آشتى هاى رسول خدا(ص)، برجسته ترين مورد، «صلح حديبيه» است. بنابراين، مى توان با معيار قرار دادن ِآن صلح، ديگر موارد را ـ بر اساس ترتيب وقوع صلح ها، ـ در دو بخش «پيش» و «پس» از حديبيه بررسى نمود.
الف ـ صلح هاى پيش از «حديبيه»
1 و 2ـ صلح با «بنى ضَمرة» و «بنى مُدلج»: در دومين سال از حاكميت اسلام در يثرب (سال دوم هجرى)، در دو مورد جداگانه، با تعقيب كاروان تجارى قريش از سوى مسلمانان، اين فرصت فراهم شد تا پيامبر(ص) و دو خاندان مزبور از «مشركان»، پيمان «ترك دشمنى» منعقد سازند و روابط خود را بر اساس گونه اى از صلح پايه گذارى نمايند.( ) البته هر يك از اين دو صلح، به شكل مكتوب ـ در قالب «صلحنامه» ـ مضبوط گرديد.( )
در رابطه با پيامدهاى اين دو صلح، صرف نظر از تفصيل حوادث، اين اندازه مى توان گفت كه بنابر بررسى هاى تاريخى انجام شده، هيچ گونه نزاع و دشمنى در بين مسلمانان و طرفِ مصالحه ـ در هر يك از دو صلح ـ وجود نداشته است.
3ـ صلح با يهوديان يثرب( ): ايشان، گرچه به ظاهر، تنها يك تمايز دينى با مسلمانان داشتند، اما اگر يثرب (مدينة النبى(ص)) از سوى دشمنان مورد يورش قرار مى گرفت، اين احتمال وجود داشت كه آن تمايز به شكل «رقابت» و «عداوت» نمايان شود. بر اين اساس، معاهده پيامبر(ص) با آنان، كه اين دشمنى احتمالى را از ميان برمى داشت، يك موادعه (مصالحه) به شمار مى آمد.( )
در اين رابطه، با تفكيك و جداسازى دو گروه كلى از يهوديان يثرب، به شناسايى صلح هاى جداگانه پيامبر(ص) با هر يك از آن دو، مى پردازيم:
نخستين گروه، «يهود انصار» بودند كه از نظر نَسبى، تابع قبيله هاى اوس و خَزرج به شمار مى آمدند. رسول اكرم(ص) در ضمن پيمان عمومى يثرب، يهوديان مزبور را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان معرفى كردند كه مى توانند بر آيين خود باقى باشند، البته به شرط آن كه نيرنگ نورزندو در دفاع از يثرب، همكارى نمايند.
گروه دوم، يهوديان قبيله هاى بنى قينقاع، بنى النضير و بنى قريظه بودند كه با رسول خدا(ص) عهد بستند تا در برابر مصونيت جانى و مالى و حفظ آيين خود، نسبت به مسلمانان «بى طرف» باشند و دشمن ايشان را يارى نكنند. و اگر چنين كردند، بر پيامبر(ص) روا باشد كه مردانشان را به قتل برساند، فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.
بر اين اساس، گروه اخير ـ قبيله هاى سه گانه بنى قينقاع، بنى النضير و بنى قريظه ـ خود گروهى از يهوديان ساكن در يثرب بودند كه افزون بر تمايز «مذهبى» با مسلمانان، از نظر «تبار» و نژاد نيز با اهالى نو مسلمان يثرب (افراد قبيله هاى اوس و خزرج) تمايزى آشكار داشتند كه اين، خود يك تمايزِ مضاعف بود و سبب مى شد تا رسول اكرم(ص) نسبت به همكارى ايشان با دشمنان اسلام نگران و انديشناك باشند. بدين جهت، پيامبر(ص) در صلح با اين قبيله هاى يهودى، تنها بر «بى طرفىِ» آنان پافشارى كردند.
البته ديرى نپاييد كه هر سه قبيله يهودى (گروه دوم) ـ يكى پس از ديگرى ـ پيمان شكنى كردند، و هر كدام به گونه اى مجازات شدند كه حوادث مربوط به ايشان، كمابيش مشهور است. اما نخستين گروه از يهوديان يثرب، كه بنا به تعبير استاد گرانقدر مرحوم آيت الله «على احمدى ميانجى» ـ در كتاب ارزشمند «مكاتيب الرسول(ص)» ـ «يهود انصار» بودند،( ) خود كسانى بودند كه تنها از تمايز «مذهبى» با مسلمانان برخوردار بودند، و به جز آن، از نظر «تبار»، در شمار افراد قبيله هاى مسلمان يثرب (اوس و خزرج) بودند و لذا اين زمينه ـ و بلكه، «توقع» و انتظار ـ وجود داشت تا پيامبر(ص) در صلح، آنان را به عنوان امتى «متحد» با مسلمانان به شمار آورند و از ايشان براى «دفاع از يثرب» (در شرايط دفاعى) تعهد ستانند.
گفتنى است كه تفكيك قايل شدن ميان دو گروه از يهوديان مزبور، يك استنتاج تاريخى نو و تازه است كه بيان مقدمات و مقوّمات آن نيازمند مجالى ديگر است. تنها در اين جا، به بيان گوياترين سند تاريخى بسنده مى شود و آن، اين است كه در ميان حوادث غزوه «خيبر» (سال هفتم هجرى)، همين كه معلوم شد مسلمانان آماده حركت به سوى يهوديان خيبر مى باشند، هر كدام از يهوديان مدينه كه حق (دِين)ى از يك مسلمان طلب داشت، خواستار استيفاى ان شد، و هم آنان، مسلمانان را از رويارويى با خيبريان بيم دادند.( ) اين در حالى است كه در آن هنگام،به سبب مجازات هر يك از قبيله هاى سه گانه يهودى (گروه دوم)، هيچ يك از ايشان، در مدينه نبودند و اگر از آنان، كسانى نيز در قالب «كنيز» و «غلام» باقى مانده بودند، هرگز ياراىِ آن را نداشتند كه چنان موضع سرسختانه اى را اتخاذ كنند.
4ـ پيشنهاد صلح در غزوه «خندق»: در سال پنجم هجرى، در غزوه «خندق»، مسلمانان از سوى قبيله هاى مشرك ـ «احزاب» ـ به گونه اى سهمگين و هراس انگيز محاصره شدند. از اين رو، رسول خدا(ص) تلاش نمود تا از راه صلح با قبيله «غطفان» ـ يكى از قبيله هاى مهاجم ـ صفوف دشمن را متزلزل سازد. بر اين اساس، آن حضرت به غطفانيان پيشنهاد كرد كه در برابر دريافت يك سوم از خرماى يثرب، دست از محاصره بردارند، اما «انصار» (اهالى يثرب) با چنين صلحى مخالفت كردند، پس پيامبر(ص) نيز از پيشنهاد خود صرف نظر نمود و صلح برقرار نشد.( )
5ـ پيمان با «خُزاعه»: از آن جا كه افراد قبيله خزاعه مشرك بودند، اين زمينه وجود داشت كه ايشان نسبت به رسول خدا(ص) دشمنى بورزند، اما بر خلاف اين، افراد خزاعه دوستان وفادارى براى آن حضرت بودند. البته اين امر ريشه در معاهده اى داشت كه سال ها پيش، قبيله خزاعه و عبدالمطلب ـ نياى پيامبر(ص) ـ آن را منعقد كرده بودند. آن معاهده گرچه در اساس، يك پيمان «دفاعىِ» مشترك بود، اما در زمان پيامبر اكرم(ص) به شكل يك پيمان «صلح» و «دوستى» كارآيى داشت تا آن جا كه از نگاه مشركان قريش، افراد خزاعه، «رازدار»انِ پيامبر(ص) به شمار مى آمدند.( ) همچنين پس از صلح حديبيه، اين امكان فراهم شد تا افراد اين قبيله، به طور آشكار، هم پيمانىِ خود با پيامبر(ص) را ابراز نمايند.
ب ـ صلح «حديبيه»
بى گمان، «صلح حديبيه» مشتمل بر حوادث بسيارى است كه بيان آن ها، خودگفتارى مستقل را اقتضا مى كند. حركت مسلمانان از «مدينه» تا «حديبيه»، چه از نظر «منزلگاه ها» و چه به لحاظ «رخداد»ها و «گفتوگو»هاى انجام شده، و همچنين ازجهت چندوچونِ قرارداد «صلح» و مواد صلح نامه و پيامدهاى آن، همگى مستلزم بررسى هاى دقيقى بوده است.
در اين ميان، اين نكته بسيار حائز اهميت است كه در ماجراى حديبيه، پيامبر اكرم(ص) از يك موضع كاملاً «فعال» برخوردار بودند، و بر خلاف آنچه كه در اذهان جاى دارد، قريشيان مشرك در مراحل مختلف صلح، «منفعلانه» عمل مى كردند و موضعى «واكنشى» داشتند. چنان كه در آغاز، حركت پيامبر(ص) و مسلمانان به سوى مكه (به انگيزه انجام حج)، خود اقدامى بود كه قريشيان را به مقابله اى «ناخواسته» و ناگزير ـ در قالب ممانعت از انجام حج( ) ـ وادار نمود. آن گاه رسول اكرم(ص) پيشنهاد صلح را مطرح نمودند( ) كه اين بار مشركان بسى شديدتر به تكاپو افتادند. به هر رو، «صلح» واقع شد; البته صلحى كه خود، زمينه سازِ «فتح» مكه گرديد.( )
حال در اين جا، با پرهيز از ذكر جزئيات، تنها به بيان ساختار ماجرا و پيامدهاى آن بسنده مى شود:
در سال ششم هجرى، مسلمانان به قصد انجام حج (به فرمان رسول خدا(ص))، از مدينه راهى مكه شدند. اما در برابر، قريشيان بر آن شدند كه از ورود ايشان به مكه جلوگيرى كنند و به همين منظور، سواره نظامى را به رويارويى، گسيل داشتند. بنابراين، كاروان مسلمانان در منطقه «حديبيه» متوقف شد.
در آن هنگام، پرهيز رسول اكرم(ص) از جنگ، و سپس وقوع يك رشته از «ميانجى گرى ها» سبب شد تا آتش نبردى هولناك فرو نشيند.قريش بر جلوگيرى از ورود مسلمانان عزمى استوار داشتند، و نيز موضع پيامبر(ص) چنين مستحكم بود: «ما براى جنگيدن با كسى نيامده ايم; همانا آمده ايم تا اين خانه را طواف كنيم، پس با هر كس كه ما را از اين كار بازدارد، خواهيم جنگيد.»( )
قريشيان، در عمل، رفتارى خصمانه در پيش گرفتند. اما در برابر، رسول خدا(ص) از يك سو، پيشنهاد نمودند كه با يكديگر صلح كنند و از سوى ديگر، رفتارى آميخته از «مدارا» و «قاطعيت» در پيش گرفتند. بر اين اساس، مى توان در ماجراى حديبيه، موضع پيامبر(ص) را واجد دو ويژگى دانست: يكى، فعالانه (كُنشى) بودن، و ديگر، آميختگى از مدارا و قاطعيت.
در اين ميان، «بيعت رضوان» كه در برابر اقدامات خصمانه قريش، و به نشانه تجديد وفادارى مسلمانان نسبت به پيامبر(ص) برگزار شد، در واقع سبب گشت تا قريش در مورد پايدارى مسلمانان بيمناك شوند و در يك چرخش آشكار، هرگونه ترديد در مورد پذيرش صلح را كنار بگذارند.( )
البته براى قريشيان اين نگرانى وجود داشت كه قبيله هاى عرب گمان بَرند ايشان ضعيف و زبون شده اند، پس سرسختانه كوشيدند تا در صلح، شرط كنند كه «مسلمانان در آن سال وارد مكه نشوند و از حديبيه باز گردند».( ) همچنين، قريش خواستار آن شدند كه «پيامبر(ص) به طور يك جانبه، پناه جويانى را كه از مكه به مدينه رو مى آوردند، بازگرداند». افزون بر اين، نماينده قريش پاى فشرد كه در پيمان نامه، به جاى «بسم الله الرحمن الرحيم»، عبارت «بسمك اللهم» نگاشته شود و نيز وصف «رسول الله» حذف گردد.
در برابر اين «امتياز خواهى»ها، گرچه شخص پيامبر(ص) با نرمش و بردبارى برخورد نمودند و خواسته هاى قريش را پذيرفتند، اما اين شرايط بر اصحابِ آن حضرت چنان گران آمد كه در ايشان، يك ناخشنودى نسبتاً همگانى را پديدار ساخت. اين در حالى بود كه صرف نظر از شرايط ياد شده، صلحنامه، مواردى را دربرمى گرفت كه از نظر پيامبر اكرم(ص) بسياراهميت داشت;آن موارد عبارت بود از:
1ـ ترك مخاصمه و جنگ به مدت ده سال;
2ـ تأمين امنيت جانى و مالى;
3ـ معتبر دانستن پيمان هاى هر طرف از سوى طرف ديگر;
4ـ ورود به مكه و زيارت خانه خدا (از سال واپسين).( )
اين صلح، نتايج و دستاوردهاى بسيار مهمى نيز در پى داشت كه در ذيل به برخى از آن ها اشاره مى شود:
الف ـ حكومت اسلامى از سوى مشركان قريش به رسميت شناخته شد، تا آن جا كه قريشيان پذيرفتند كه ديگر نسبت به مسلمانان خيانت نورزند.( )
ب ـ شمار مسلمانان فزون گرديد و آيين اسلام گسترش يافت; زيرا با انجام اين آشتى، ديگر منعى بر «سخن گفتنِ» رسول خدا(ص) با مردم در ميان نبود.( )
ج ـ دامنه فعاليت هاى پيامبر(ص) در زمينه هاى تبليغى، سياسى و نظامى گسترده شد، چنان كه آن حضرت پس از اين صلح، توانستند «خيبر» ـ آخرين پايگاه يهود ـ را فتح نمايند، و نيز با فرستادن سفير به سوى شاهان و اميرانِ قلمروهاى ديگر، ايشان را به آيين اسلام فرا خوانند.
د ـ مسلمانان پيوند خود را با اقوام عرب در برپايى مراسم حج اعلام داشتند. چون اين مراسم، در ميان عرب رسمى ريشه دار بود، از اين رو، انجام آن از سوى مسلمانان سبب مى شد تا دل هاى اعراب به سوى ايشان متمايل گردد.
گفتنى است كه روند «پيامد»هاى صلح حديبيه نيز به گونه اى بود كه قريشيان، خود از پيامبر(ص) درخواست نمودند كه شرط «بازگرداندنِ پناه جويان» را لغو نمايد و آنان را در مدينه پناه دهد; زيرا پناه جويان به جاى روى آوردن به مدينه، بر سرِ راه بازرگانى مكه به شام استقرار يافته، آن راه را ناامن كرده بودند.( ) همچنين، در سال واپسين، مسلمانان وارد مكه شدند و «عمرة القضاء» به جا آوردند. آن گاه، در حالى كه تنها بيست و دو ماه از برگزارى صلح مى گذشت، قريشيان با نقض يكى از مواد صلحنامه (شماره سه از موارد فوق الذكر)، در شبيخونى بر ضد هم پيمانانِ پيامبر(ص) قبيله خزاعه ـمشاركتورزيدند و اين سبب شد تا مسلمانان به فرمان رسول خدا(ص)، مكه را فتح نمايند و به حاكميت مشركان در آن شهر پايان بخشند.
ج ـ صلح هاى پس از «حديبيه»
1ـ صلح در غزوه «خيبر»: خيبر، مستحكم ترين منطقه يهودى نشين در جزيرة العرب بود كه ساكنان آن، انديشه «تهاجم» به مدينه ـ و نه «قلعه نشينى» ـ را در سر داشتند( ) و از سوى ديگر، پذيراىِ گروه هايى از هم كيشانِ اخراج شده خود از مدينه بودند. بنابراين، خيبر براى مسلمانان تهديدى بالقوه ـ و البته، بسيار جدى ـ بود كه اين تهديد، در سال هفتم هجرى پس از صلح حديبيه از ميان برداشته شد.
البته شرح حوادث مربوط به فتح خيبر در اين مجال نمى گنجد، اما اين اندازه بايد دانست كه فتح و گشايش خيبر، در دو مرحله «غلبه» و «صلح» تحقق يافت كه حماسه «قلعه گشايى» امام على7 در مرحله «غلبه» روى داد و آن گاه كار به صلح منتهى شد. چرا كه خيبر، دژهاى متعددى را در بر مى گرفت و روى هم رفته، مشتمل بر سه بخش بود: «نَطاة»، «شقّ» و «كتيبة». در اين غزوه، بخش هاى نطاة و شقّ با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، اما هنگامى كه دامنه جنگ به كتيبه رسيد، خيبريان كه شكست رادر پيش رو مى ديدند، خواستار صلح شدند، و صلح به وقوعپيوست.( )
بر اساس اين صلح، جانِ خيبريان در امان بود و ايشان از قتل ـ و اسارت ـ مصونيت مى يافتند، اما بايد خيبر را ترك مى كردند.( )پس از آن، يهوديان تقاضا نمودند كه به كار در نخلستان هاى خيبر گماشته شوند. پس پيامبر(ص) پذيرفتند و قرار شد كه آنان به كار در آن جا بپردازند و در برابر، نيمى از محصول را دريافت كنند.( )
2ـ صلح با يهودِ «فدك»( ): پيش از وقوع هرگونه درگيرى، اهالى فدك نيز همانند خيبريان در يك مرحله، از پيامبر(ص) درخواست كردند كه خود، آن سرزمين را ترك كنند، اما در مرحله ديگر، خواستار ادامه كشت و كار در آن جا و دريافت نيمى از محصول شدند كه مورد اجابت پيامبر(ص) قرار گرفت.( )
3ـ معاهده با يهوديان «وادى القرى»( ): پس از آن كه وادى القرى با غلبه نظامى به تصرف مسلمانان درآمد، پيامبر(ص) نخلستان هاى يهوديان را به دست همانان سپرد و آنان را به كار در آن جا گماشت.( ) بنابراين، آنچه كه در وادى القرى به وقوع پيوست، يك «مصالحه» سياسى و نظامى نبود، بلكه تنها يك معاهده «كار»ى ـ و شغلى ـ (مساقاة) بود كه البته در نتيجه، به شكل يك مصالحه كارآيى داشت.
4ـ صلح بر اساس «جزيه»: جزيه، نوعى ماليات سالانه است كه به وسيله حاكم اسلامى بر «اهل كتاب» ـ مسيحيان، يهوديان و زرتشتيان ـ مقرر مى گردد. پرداخت اين ماليات ويژه، در برابر آن است كه ايشان در پناه حكومت اسلامى زندگى مى كنند، و در امنيت به سر مى برند.( ) مصالحه بر مبناى جزيه از سال نهم هجرى آغاز شد( ) كه از آن تاريخ به بعد، رسول اكرم(ص) در موارد زير به صلح بر اساس جزيه اقدام نمودند:
الف ـ صلح هايى در غزوه تبوك: مسلمانان كه براى رويارويى با سپاه روم تا منطقه «تبوك» پيش آمده بودند، از آن سپاه اثرى نيافتند، اما اين فرصت فراهم شد تا رسول خدا(ص) اسلام را بر گروه هايى از يهوديان و مسيحيانِ ساكن در آن سرزمين عرضه كند كه البته ايشان به آيين اسلام درنيامدند و بر اساس جزيه، با پيامبر(ص) صلح كردند.
گروه هاى مزبور عبارت بودند از: 1ـ اهالى تبوك; 2ـ مسيحيان «أيلة»; 3ـ يهوديان «أذرُح» و «جَرباء»; 4ـ يهوديان «مَقنا»; 5ـ مسيحيان «دومة الجندل»; 6ـ يهوديان «تَيماء».( )
ب ـ صلح با مسيحيان «نجران»: اين صلح پس از آن منعقد شد كه هيأتى از مسيحيان نجران به مدينه و به حضور پيامبر(ص) آمدند و با آن كه در آغاز، پذيرفتند كه با آن حضرت به «مباهله» (نفرين متقابل و رودررو) بپردازند، اما در ميعادگاه همين كه ديدند على، فاطمه، حسن و حسين:، رسول خدا(ص) را همراهى مى كنند، از مباهله سرباز زدند و به صلح بر مبناى جزيه روى آوردند.( )
ج ـ صلح با زرتشتيان «بحرين»، «هَجَر» و «عمان»: پيامبر(ص) با زرتشتيان ساكن در مناطق مزبور نيز بر مبناى جزيه صلح كردند.( )
در اين جا، بايد يادآور شد كه توافق بر اساس «جزيه»، گرچه تعهد مالى يك جانبه اى را در برداشت، اما با وجود اين، توافق مزبور، صلحى بود كه براى «اهل كتاب»، اين امكان را فراهم مى ساخت كه بر دين خود باقى بمانند، و جان ها و مال هايشان نيز ايمن باشد. همچنين در اين رابطه، در منابع تاريخى نيز تعبير به صلح وجود دارد.( )
كوتاه سخن آن كه براى رسول خدا(ص)، دعوت مردمان به اسلام و گسترش آن آيين مبين، و نجات انسان ها از گمراهى اصالت داشت. با وجود اين، آن حضرت براى دست يابى به اهداف آيينىِ خود، همواره صلح را بر جنگ، و دوستى را بر دشمنى ترجيح مى داد. و چون اين گزينش و ترجيح، به نوبه خود، «اصيل» ـ و نه شكلى و ظاهرى ـ بود، پس بسيار ارزشمند بود.
اميد آن كه با تلاش پژوهش گران، فرايند «صلح جويى» و «صلح پذيرى» در اسلام، و نيز قوانين حاكم بر اين فرايند تبيين شود
| همراه با درخواست حل مشکلات مالی | ||
| پیراهن شماره 9؛ هدیه ملوان برای رئیس جمهور | ||
مسئولان باشگاه ملوان بندر انزلى طى نامه اى رسمى به رييس جمهورى خواستار در نظر گرفتن 2 موضوع مهم براى حل مشكلات اين باشگاه شده اند. نخستين درخواست ملوانى ها اختصاص بودجه جهت تأسيس مجموعه ورزشى باشگاه ملوان در بخش حسن رود است، ضمن اينكه مسئولان باشگاه خواهان اضافه شدن بندى دررديف بودجه نيروهاى مسلح براى حمايت از ورزش و تيم هاى ورزشى هستند. همچنين دراين ديدار قرار است سعيد پورطهماسب پيراهن شماره 9 كه به بازيكنان بزرگ گذشته باشگاه ملوان خصوصاً سيروس قايقران اختصاص داشته و نام دكتر احمدى نژاد به صورت زركوبى شده بر پشت آن نقش بسته را به نشانه نماد مردم انزلى به رييس جمهورى اهدا كند. مسئولان ملوان اميدوارند پس ازاين ملاقات حضورى و به دستور رييس جمهورمشكلات مالى اين باشگاه كه طى 2 سال اخير افزايش يافته است، حل شود. |
همین دیروز رئیس جمهور ما اومد هشتپر.
نبودید که ببینید این رئیس جمهور چقدر محبوبه.
کل ورزشگاه پوریای ولی که پر شده بو هیچ به جرئت می تونم بگم تا ۱۰ کیلومتری ازادراه به اون طویلی
جا واسه سوزن انداختن نبود!!!
خلاصه ما که اصلا جرئت رفتن تو رو نداشتیم اما حرفاشو که شنیدیم.
دکتر احمدی نژاد ۵۰ میلیارد تومان برای بیکاری جوانان تالاشی اختصاص دادند!!!
همچنین ایشان قول ساخت یک بیمارستان را در هشتپر دادند.
از نظر تدابیر امنیتی هم پلیس های ایرانی رو جو گرفته بود و فکر کرده بودند اف بی ای هستند و قشنگ با دوربین های لیزری بالای سقف هر خونه ای دیده می شدند.
این اقای یاری هم که نماینده ی مردم تالش - رضوانشهر و ماسال است هم تا اومد سخنرانی کنه و از فعالیت هاش واسه مردم تالش بگه مردم هم به تقلید از مردم ذشت که در سخنانی استاندار گیلان گفته بودند دروغه دروغه فریاد زدند
دروغه دروغه ....
خلاصه رئیس جمهور هم اومد و رفت.
این کمی از اتفاقاتی بود که در هشتپر اتفاق افتاد
باید بگم اونطوری که من از تلویزیون دیدم جمعیتی که تو هشتپر به ورزشگاه پوریای ولی اوده بودند و یا به خیابان ها ریخته بودند خیلی بیشتر از مردم دیگر شهرستان ها بود.
انقلاب اسلامى مبارك باد
![]() |
جامعه ورزش كشور اعم از مسؤولان سازمان تربيت بدنى، ورزشكاران، قهرمانان و پيشكسوتان همراه و همگام با ساير اقشار جامعه، با حضور گسترده خود در راهپيمايى ۲۲ بهمن، با آرمان هاى انقلاب اسلامى تجديد پيمان مى كنند .
بر اساس اين گزارش، جامعه ورزش كشور در راهپيمايى يوم الله ۲۲ بهمن، ضمن حمايت خود از دستاوردهاى هسته اى ايران با صدور بيانيه اى، قطعنامه صادره شوراى امنيت به سركردگى امريكاى جنايتكار را محكوم خواهد كرد .
همچنين فدراسيون هاى ورزشى كشور در اطلا عيه هاى جداگانه با اعلام حضور گسترده خود در راهپيمايى ۲۲ بهمن، بر تجديد پيمان با آرمان هاى بنيانگذار انقلاب اسلامى، حضرت امام خمينى (ره) و رهبر معظم انقلاب اسلامى تأكيد كرده اند
ولادت رسول خدا(ص)و شرح زندگانى آن حضرت تا ازدواج با خديجه
قبل از آنكه مبادرت به شرح داستان ولادت رسول خدا(ص)بنماييم،مناسب است به پارهاى از بشارتهاى انبيا و پيشگوييهاى منجمان و كاهنان و غير ايشان درباره تولد و ظهور آن حضرت اشاره شود زيرا در فصلهاى آينده مورد نياز واقع خواهد شد.
و ما وقتى روى دليلهاى عقلى و نقلى دانستيم كه پيغمبر اسلام خاتم پيغمبران و دين اسلام كاملترين اديان الهى استـچنانكه در جاى خود ثابت شده و ما بدان معتقديمـمىدانيم كه به طور قطع در ضمن تعليمات پيغمبران گذشته سخنانى در مورد آخرين پيامبر بوده است و نويد و بشارتهايى از آنها درباره ظهور رسول خدا(ص)رسيده است اگر چه شايد بسيارى از آنها به دست مغرضان و تحريف كنندگان تعليمات انبيا و كتابهاى آسمانى از بين رفته و يا تحريف شده باشد.
اما از آنجا كه بشارت و نويد معمولا در لفافه و به صورت رمز و اشاره القا مىشود،باز هم سخنان زيادى از پيمبران گذشته در اين باره به ما رسيده و از نابودى و تحريف مغرضين جان سالم به در برده است.
و به گفته يكى از دانشمندان:
«مصلحت خداوندى ايجاب مىكرد كه اين بشارات مانند زيبايىهاى طبيعت كه محفوظ مىماند يا مانند صندوقچه جواهر فروشان كه به دقت حفظ مىشود در لفافهاى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد كه بيشتر با عقل و دانشسر و كار دارند قرار گيرد» (1) .
بشارتهاى انبياى الهى درباره آمدن رسول خدا
از جمله اين بشارتها آيه 14 و 15 از كتاب يهودا است كه مىگويد:
«لكن خنوخ«ادريس»كه هفتم از آدم بود درباره همين اشخاص خبر داده گفت اينك خداوند با ده هزار از مقدسين خود آمد تا بر همه داورى نمايد و جميع بى دينان را ملزم سازد و بر همه كارهاى بى دينى كه ايشان كردند و بر تمامى سخنان زشت كه گناهكاران بى دين به خلاف او گفتند...»
كه ده هزار مقدس فقط با رسول خدا(ص)تطبيق مىكند كه در داستان فتح مكه با او بودند.بخصوص با توجه به اين مطلب كه اين آيه از كتاب يهودا مدتها پس از حضرت عيسى(ع)نوشته شده. (2)
و از آن جمله در سفر تثنيه،باب 33،آيه 2 چنين آمده:
«و گفت خدا از كوه سينا آمد و برخاست از سعير به سوى آنها و درخشيد از كوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از راستش با يك قانون آتشين...»
كه طبق تحقيق جغرافى دانان منظور از«پاران»ـيا فارانـمكه است،و ده هزار مقدس نيز چنانكه قبلا گفته شد فقط قابل تطبيق با همراهان و ياران رسول خدا(ص)است.
و در فصل چهاردهم انجيل يوحنا:16،17،25،26 چنين است:
«اگر مرا دوست داريد احكام مرا نگاه داريد،و من از پدر خواهم خواست و او ديگرى را كه فارقليط است به شما خواهد داد كه هميشه با شما خواهد بود،خلاصه حقيقتى كه جهان آن را نتواند پذيرفت زيرا كه آن را نمىبيند و نمىشناسد،اما شماآن را مىشناسيد زيرا كه با شما مىماند و در شما خواهد بودـاينها را به شما گفتم مادام كه با شما بودم اما فارقليط روح مقدس كه او را پدر به اسم من مىفرستد او همه چيز را به شما تعليم دهد و هر آنچه گفتم به ياد آورد».
كه بر طبق تحقيق كلمه«فارقليط»كه ترجمه عربى«پريكليتوس»است به معناى«احمد»است و مترجمين اناجيل از روى عمد يا اشتباه آن را به«تسلى دهنده»ترجمه كردهاند.
و در فصل پانزدهم:26 چنين است:
«ليكن وقتى فارقليط كه من او را از جانب پدر مىفرستم و او روح راستى است كه از جانب پدر عمل مىكند و نسبت به من گواهى خواهد داد».
و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنين است:
«و من به شما راست مىگويم كه رفتن من براى شما مفيد است،زيرا اگر نروم فارقليط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزد شما مىفرستم اكنون بسى چيزها دارم كه به شما بگويم ليكن طاقت تحمل نداريد،اما چون آن خلاصه حقيقت بيايد او شما را به هر حقيقتى هدايت خواهد كرد،زيرا او از پيش خود تكلم نمىكند بلكه آنچه مىشنود خواهد گفت و از امور آينده به شما خبر خواهد داد...»
و سخنان ديگرى كه از پيغمبران گذشته به ما رسيده و در كتابها ضبط است و چون نقل تمامى آنها از وضع نگارش تاريخ خارج است از اين رو تحقيق بيشتر را در اين باره به عهده خواننده محترم مىگذاريم و به همين مقدار در اينجا اكتفا نموده و قسمتهايى از سخنان دانشمندان و كاهنان و پيشگوييهاى آنان كه قبل از تولد رسول خدا(ص)كردهاند نقل كرده به دنبال گفتار قبل خود باز مىگرديم.
پيشگويىها و سخنان كاهنان
ابن هشام مورخ مشهور در تاريخ خود مىنويسد (3) :ربيعة بن نصر كه يكى ازپادشاهان يمن بود خواب وحشتناكى ديد و براى دانستن تعبير آن تمامى كاهنان و منجمان را به دربار خويش احضار كرد و تعبير خواب خود را از آنها خواستار شد .
آنها گفتند:خواب خود را بيان كن تا ما تعبير كنيم؟
ربيعه در جواب گفت:من اگر خواب خود را بگويم و شما تعبير كنيد به تعبير شما اطمينان ندارم ولى اگر يكى از شما تعبير آن خواب را پيش از نقل آن بگويد تعبير او صحيح است.
يكى از آنها گفت:چنين شخصى را كه پادشاه مىخواهد فقط دو نفر هستند يكى سطيح و ديگرى شق كه اين دو كاهن مىتوانند خواب را نقل كرده و تعبير كنند.
ربيعه به دنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار كرد،سطيح قبل از شق به دربار ربيعه آمد و چون پادشاه جريان خواب خود را بدو گفت،سطيح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را ديدى كه از تاريكى بيرون آمد و در سرزمين تهامه در افتاد و هر جاندارى را در كام خود فروبرد !
ربيعه گفت:درست است اكنون بگو تعبير آن چيست؟
سطيح اظهار داشت:سوگند به هر جاندارى كه در اين سرزمين زندگى مىكند كه مردم حبشه به سرزمين شما فرود آيند و آن را بگيرند.
پادشاه با وحشت پرسيد:اين داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت ياپس از آن؟
سطيح گفت:نه،پس از سلطنت تو خواهد بود.
ربيعه پرسيد:آيا سلطنت آنها دوام خواهد يافت يا منقطع مىشود!
گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مىشود!
پرسيد:سلطنت آنها به دست چه كسى از بين مىرود؟
گفت:به دست مردى به نام ارم بن ذى يزن كه از مملكت عدن بيرون خواهد آمد.
پرسيد:آيا سلطنت ارم بن ذى يزن دوام خواهد يافت؟
گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد.
پرسيد:به دست چه كسى؟گفت:به دست پيغمبرى پاكيزه كه از جانب خدا بدو وحى مىشود.
پرسيد:آن پيغمبر از چه قبيلهاى خواهد بود؟
گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالك بن نضر كه پادشاهى اين سرزمين تا پايان اين جهان در ميان پيروان او خواهد بود.
ربيعه پرسيد:مگر اين جهان پايانى دارد؟
گفت:آرى پايان اين جهان آن روزى است كه اولين و آخرين در آن روز گرد آيند و نيكوكاران به سعادت رسند و بدكاران بدبخت گردند.
ربيعه گفت:آيا آنچه گفتى خواهد شد؟
سطيح پاسخ داد:آرى سوگند به صبح و شام كه آنچه گفتم خواهد شد.
پس از اين سخنان شق نيز به دربار ربيعه آمد و او نيز سخنانى نظير گفتار«سطيح»گفت و همين جريان موجب شد تا ربيعه در صدد كوچ كردن به سرزمين عراق برآيد و به شاپورـپادشاه فارسـنامهاى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را در جاى مناسبى در سرزمين عراق سكونت دهد و شاپور نيز سرزمين«حيره»راـكه در نزديكى كوفه بودهـبراى سكونت آنها در نظر گرفت و ايشان را بدانجا منتقل كرد،و نعمان بن منذرـفرمانرواى مشهور حيرهـاز فرزندان ربيعه بن نصر است .
و نيز داستان ديگرى از تبع نقل مىكند و خلاصهاش اين است كه مىگويد:تبع پادشاه ديگر يمن به مردم شهر يثرب خشم كرد و در صدد ويرانى آن شهر و قتل مردم آن برآمد و به همين منظور لشكرى گران فراهم كرد و به يثرب آمد.
مردم يثرب آماده جنگ با تبع شدند و چنانكه نزد انصار مدينه معروف است،مردم روزها با تبع و لشكريانش جنگ مىكردند و چون شب مىشد براى تبع و لشكريانش به خاطر اينكه ميهمان و وارد بر ايشان بودند خرما و آذوقه مىفرستادند و بدين وسيله از آنها پذيرايى مىكردند .
مدتى بر اين منوال گذشت تا روزى دو تن از احبار و دانشمندان يهود از بنى قريظه به نزد تبع رفته و بدو گفتند:فكر ويرانى اين شهر را از سر دور كن و از اين تصميمانصراف حاصل نما،و اگر در اين كار اصرار ورزى و پافشارى كنى نيروى غيبى جلوى اين كار تو را خواهد گرفت و ما ترس آن را داريم كه به عقوبت اين عمل گرفتار شوى.
تبع پرسيد:چرا؟
گفتند:براى آنكه اين شهر هجرتگاه پيغمبرى است كه از حرم قريش(يعنى مكه معظمه)بيرون آيد،و اين شهر هجرتگاه و خانه او خواهد بود.
تبع كه اين سخن را شنيد دانست كه آن دو بيهوده نمىگويند و از روى علم و اطلاع و خبرهايى كه از كتابها دارند اين سخن را مىگويند و به همين سبب از ويرانى شهر يثرب منصرف شد و سخن آن دو نفر در او تأثير كرد.و در كتاب اكمال صدوق(ره)است كه تبع در اين باره اشعارى نيز سرود كه از آن جمله است:
حتى أتانى من قريظة عالم
حبر لعمرك فى اليهود مسدد
قال ازدجر عن قرية محجوبة
لنبى مكة من قريش مهتد
فعفوت عنهم عفو غير مثرب
و تركتهم لعقاب يوم سرمد
و تركتها لله أرجو عفوه
يوم الحساب من الحميم الموقد
و در پارهاى از روايات نيز آمده است كه رسول خدا(ص)فرمود:تبع را دشنام نگوييد زيرا او مسلمان شد و ايمان آورد.
و در روايتى كه صدوق(ره)از امام صادق(ع)روايت كرده آن حضرت فرمود:تبع به اوس و خزرج (ساكنان شهر مدينه)گفت:در اين شهر بمانيد تا اين پيغمبر بيرون آيد،و من نيز اگر زمان او را درك كنم كمر به خدمت او خواهم بست و به يارى او خواهم شتافت.
و از آن جمله زيد بن عمرو بن نفيل بود كه سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)در سرزمين حجاز مىزيست و به جستجوى دين حنيف ابراهيم بود،و از آيين يهود و ديگر آيينهاى آن زمان پيروى نمىكرد و با بت پرستان مبارزه مىنمود،و از ذبيحه آنان نمىخورد.
و از اشعار اوست كه مىگويد:أربا واحدا ام ألف رب
ادين اذا تقسمت الامور
عزلت اللات و العزى جميعا
كذلك يفعل الجلد الصبور
عامر بن ربيعه گويد:وقتى مرا ديد به من گفت:اى عامر من از رفتار قوم خود بيزارم و پيرو دين ابراهيم و معبود او و اسماعيل هستم و آنها رو به اين خانه نماز مىگزاردند،و من چشم به راه ظهور پيغمبرى هستم از فرزندان اسماعيل و گمان ندارم او را درك كنم اما از هم اكنون من بدو ايمان دارم و او را تصديق كرده و گواهى مىدهم كه او پيغمبر است،و اگر عمر تو طولانى شد و او را ديدار كردى سلام مرا بدو برسان.
عامر گفت:چون رسول خدا(ص)به نبوت مبعوث شد به نزد آن حضرت رفته و مسلمان شدم و سخن زيد را براى آن حضرت بازگو كردم و سلام او را رساندم حضرت براى او طلب رحمت از خدا كرد،و پاسخ سلامش را داد و فرمود:او را در بهشت ديدم كه پيروزمندانه گام بر مىداشت.
و ديگر از كسانى كه سالها قبل از ولادت رسول خدا(ص)از آمدن آن حضرت خبر مىداد و انتظار ظهور آن بزرگوار را داشت قس بن ساعده است كه از بزرگان مسيحيت و از بلغاء عرب است كه در بلاغت به وى مثل مىزنند،و بيشتر عمر خود را به صورت رهبانيت دور از مردم و در بيابانها به سر مىبرد.
وى از حكماى عرب و از معمرين آنهاست كه چنانكه در برخى از تواريخ ذكر شده ششصد سال عمر كرد و كسى بود كه شمعون صفا و لوقا و يوحنا را درك كرد و از آنها فقه و حكمت آموخت و زمان رسول خدا(ص)را نيز درك كرد ولى قبل از بعثت آن بزرگوار از دنيا رفت.و رسول خدا دربارهاش مىفرمود:
«رحم الله قسا يحشر يوم القيامة امة واحدة»
[خدا رحمت كند قس را كه در روز قيامت به صورت يك امت تنها محشور مىگردد.]
شيخ مفيد(ره)و ديگران روايت كردهاند كه وى در«سوق عكاظ»عربها را مخاطبقرار داده و بدانها مىگفت:
«يقسم بالله قس بن ساعدة قسما برا لا اثم فيه ما لله على الارض دين أحب اليه من دين قد اظلكم زمانه و أدرككم أوانه،طوبى لمن ادرك صاحبه فبايعه و ويل لمن أدركه ففارقه».
[قس بن ساعده به خداى يگانه سوگند مىخورد سوگندى محكم كه گناهى در آن نيست كه در روى زمين آيينى وجود ندارد كه نزد خدا محبوبتر باشد از آيينى كه زمان ظهورش بر سر شما سايه افكنده(و نزديك گشته)و وقت آن شما را درك نموده،خوشا به حال كسى كه صاحب آن دين و آيين را درك كند و با او بيعت كند و واى به حال كسى كه او را درك كند و از وى كناره گيرد .]
و بارها اتفاق افتاد كه رسول خدا(ص)از افراد قبيله«اياد»حالات قس بن ساعده و سخنان حكمت آميز و اشعار او را جويا مىشد،و آنان نيز كم و بيش هر چه ديده و يا شنيده بودند براى آن حضرت نقل مىكردند.
و كراجكى در كتاب كنز الفوايد از مرد عربى كه براى رسول خدا(ص)روايت كرده نقل مىكند كه وى گفت:هنگامى براى پيدا كردن شترى كه از من گم شده بود در بيابانها گردش مىكردم بناگاه قس بن ساعده را مشاهده كردم كه در ميان دو قبر ايستاده و نماز مىخواند،و چون از نمازش فراغت يافت از وى پرسيدم اين دو قبر از كيست؟پاسخ داد:
اينها قبر دو تن از برادران من است كه خداى يگانه را با من در اينجا پرستش مىكردند و اينك از دنيا رفتهاند و من بر سر قبر اين دو خداى را پرستش مىكنم تا وقتى كه بدانها ملحق شوم آن گاه به آن دو قبر رو كرد و گريان شده اشعارى گفت،و پس از اينكه اشعارش پايان يافت بدو گفتم:
چرا به نزد قوم خود نمىروى و در خوبى و بدى آنها شركت نمىجويى؟گفت:مادر بر عزايت بگريد ندانستهاى كه فرزندان اسماعيل دين پدرشان را واگذارده و از بتان پيروى نموده و آنها را بزرگ دانستهاند!
پرسيدم:اين نمازى را كه مىخوانى چيست؟
پاسخ داد:براى خداى آسمانها مىگزارم.
از او سؤال كردم:مگر آسمانها هم خدايى دارد،و بجز لات و عزى خدايى هست؟ديدم حالش دگرگون شد و به خشم درآمده گفت:اى برادر أيادى از من دور شو كه براستى از براى آسمانها خدايى است كه آن را آفريده و به ستارگان زيور داده و به ماه تابان نورانيش كرده.شبش را تار و روزش را تابناك و آشكار نموده و بزودى از سوى مكه همگان را مشمول رحمت عامهاش قرار خواهد داد،به وسيله مردى تابناك از فرزندان لوى بن غالب كه نامش:محمد،است و او مردم را به كلمه اخلاص دعوت مىكند،و من گمان ندارم او را درك كنم،و اگر او را مىديدم دست خويش راـبه عنوان بيعت و تصديقـدر دستش مىنهادم و به هر كجا كه مىرفت به همراه او مىرفتم...
و در حديثى كه مفيد(ره)از ابن عباس روايت كرده اين گونه است كه مرد عرب گفت:يا رسول الله من از قس چيز عجيبى مشاهده كردم!حضرت فرمود:چه ديدى؟
عرض كرد:روزى در يكى از كوههاى نزديك خود كه نامش سمعان بود مىرفتم و آن روز بسيار گرم و سوزانى بود ناگاه قس بن ساعده را ديدم كه در زير درختى نشسته و پيش رويش چشمه آبى است و اطراف او را درندگان زيادى گرفتهاند و مىخواهند از آن چشمه آب بخورند و مشاهده كردم كه يكى از آن درندگان به سر ديگرى فرياد زد و در اين وقت«قس»را ديدم كه دست خود بر آن درنده زده گفت:صبر كن تا رفيقت كه پيش از تو آمده آب بياشامد آن گاه نوبت توست!
من كه چنان ديدم سخت وحشت كرده و ترسيدم،«قس»متوجه من شده گفت:نترس كه تو را صدمه نخواهند زد،در اين وقت چشمم به دو صورت قبر افتاد كه در ميان آنها مكانى براى نماز و عبادت ساخته شده بود.
از او پرسيدم:اين دو قبر چيست؟
و همچنان كه در روايت قبلى بود پاسخ مرا داد،تا به آخر حديث...
و بلكه در پارهاى از روايات است كه از اوصياى رسول خدا و امامان بعد از آن حضرت نيز خبر داد و اين اشعار از اوست كه مىگويد:
اقسم قس قسما ليس به مكتتما
لو عاش الفى سنة لم يلق منها سأما
حتى يلاقى احمدا و النقباء الحكما
هم اوصياء احمد،أكرم من تحت السما
يعمى العباد عنهم و هم جلاء للعمى
ليس بناس ذكرهم حتى أحل الرجما
و نيز از او نقل شده:
تخلف المقدار منهم عصبة
بصفين و فى يوم الجمل
و الزم الثار الحسين بعده
و احتشدوا على ابنه حتى قتل
و اين بود قسمتى از بشارتهاى حكما و دانشمندان،كه اگر مىخواستيم تمامى آنها را كه در تواريخ و كتابها مضبوط است نقل كنيم از وضع نگارش اين كتاب خارج مىشديم،و لذا به همين اندازه اكتفا مىشود و البته در ضمن احوالات رسول خدا(ص)نيز مقدارى از اين بشارتها كه از احبار و دانشمندان يهود و نصارى نقل شده خواهد آمد،مانند آنچه از بحيراء راهب،و يا سلمان فارسى و ديگران روايت شده كه ان شاء الله در صفحات آينده خواهيد خواند.
و در اينجا با چند بيت از قصيده معروف اديب الممالك فراهانى كه در اين باره سروده است اين فصل را خاتمه مىدهيم.
مطلع قصيده كه در ولادت حضرت رسول(ص)سروده و با فصل گذشته و آينده نيز مناسب مىباشد اين است كه مىگويد:
برخيز شتربانا بربند كجاوه
كز چرخ همى گشت عيان رايت كاوه
در شاخ شجر برخاست آواى چكاوه
و ز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذر بشتاب اندر از رود سماوه
در ديده من بنگر درياچه ساوه
و ز سينهام آتشكده فارس نمودار
تا آنكه گويد:
با ابرهه گو خير به تعجيل نيايد
كارى كه تو مىخواهى از فيل نيايد
رو تا به سرت طير ابابيل نيايد
بر فرق تو و قوم تو سجيل نيايد
تا دشمن تو محبط جبريل نيايد
تأكيد تو در مورد تضليل نيايد
تا صاحب خانه نرساند به تو آزار
زنهار بترس از غضب صاحب خانه
بسپار بزودى شتر سبط كنانه
برگرد از اين راه و مجو عذر و بهانه
بنويس به نجاشى اوضاع،شبانه
آگاه كنش از بد اطوار زمانه
و ز طير ابابيل يكى بر بنشانه
كانجا شودش صدق كلام تو پديدار
تا آنجا كه درباره ولادت آن حضرت گويد:
اين است كه ساسان به دساتير خبر داد
جاماسب به روز سوم تير خبر داد
بر بابك بر نا پدر پير خبر داد
بودا به صنم خانه كشمير خبر داد
مخدوم سرائيل به ساعير خبر داد
وان كودك ناشسته لب از شير خبر داد
ربيون گفتند و نيوشيدند احبار
از شق و سطيح اين سخنان پرس زمانى
تا بر تو بيان سازند اسرار نهانى
گر خواب انوشروان تعبير ندانى
از كنگره كاخش تفسير توانى
بر عبد مسيح اين سخنان گر برسانى
آرد به مدائن درت از شام نشانى
بر آيت ميلاد نبى سيد مختار
فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد
مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد
آن سيد مسعود و خداوند مؤيد
پيغمبر محمود ابو القاسم احمد
وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد
اين بس كه خدا گويد«ما كان محمد»
بر منزلت و قدرش يزدان كند اقرار
اندر كف او باشد از غيب مفاتيح
و اندر رخ او تابد از نور مصابيح
خاك كف پايش به فلك دارد ترجيح
نوش لب لعلش به روان سازد تفريح
قدرش ملك العرش به ما ساخته تصريح
وين معجزهاش بس كه همى خواند تسبيح
سنگى كه ببوسد كف آن دست گهربار
اى لعل لبت كرده سبك سنگ گهر را
وى ساخته شيرين كلمات تو شكر را
شيروى به امر تو درد ناف پدر را
انگشت تو فرسوده كند قرص قمر را
تقدير به ميدان تو افكنده سپر را
و آهوى ختن نافه كند خون جگر را
تا لايق بزم تو شود نغز و بهنجار
موسى ز ظهور تو خبر داد به يوشع
ادريس بيان كرده به اخنوخ و هميلع
شامول به يثرب شده از جانب تبع
تا بر تو دهد نامه آن شاه سميدع
اى از رخ دادار بر انداخته برقع
بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصعدر دست تو بسپرده قضا صارم بتار
پىنوشتها:
1.خاتم پيمبران،ص .494
2.براى تحقيق و بحث بيشتر درباره معناى اين كلمات و تطبيق آن با رسول خدا(ص)به كتاب اثبات نبوتـيا راه سعادتـتأليف استاد فقيد حاج ميرزا ابو الحسن شعرانى رحمة الله عليه مراجعه شود.و همچنين در كلمات آينده و تحقيق در معناى فارقليط و غيره به همان كتاب رجوع شود.
3.آنچه ذيلا از سيره ابن هشام نقل كردهايم تلخيص شده است.
با عرض تسلیت به مناسبت شهادت امام حسین و ۷۲ تن از یارانش
من امروز یکمکی حال و حوصله ندارم به همین دلیل فقط اومد یه چیز بگم و برم
خواهشا روش فکر کنید
خداوند در قران کریم می فرماید:
هر کس اگر با دلی پاک برای امام حسین به اندازه ی حتی یک بال مگس گریه کند بهشت را برایش ارزانی می دهیم.
چند حدیث زیبا از پیامبر:
پیامبر صل الله علیه و آله می فرماید : اگر آنقدر خطا کنید که خطاهایتان به آسمان برسد و سپس توبه کنید خدا توبه شما را می پذیرد.
نبی اکرم (ص) : اگر بندگان گناه نمی کردند ٬ خداوند عزوجل خلقی می آفرید که گناه کنند تا بیامرزدشان که او آمرزگار و رحیم است.
پیغمبر (ص) : خداوند تا دم واپسین توبه بنده را می پذیرد.
رسول اکرم (ص) : خداوند با حیا و بخشنده است ٬ وقتی مردی دست های خود را به سوی او بلند کرد ٬ شرم دارد که آن را خالی و نومید باز گرداند.
حضرت محمد (ص) : خداوند پرده بنده ای را که یک ذره نیکی در او باشد نمی درد.
رسول خدا (ص) : خداوند وقتی خلق را بیافرید بر خویش مقرر داشت که رحمت من بر خشم من غلبه خواهد یافت.
نبی اکرم (ص) : خدا به جوان عابد بر فرشتگان مباهات می کند و می گوید بنده مرا بنگرید که بخاطر من از تمایلات خود چشم پوشیده است.
امیرالمؤمنین علی(ع) درباره پیامبران می فرماید: « فبعث فیهم رسله لیستأدوهم میثاق فطرته و یذکروهم منسی نعمته و یحتجوا علیهم بالتبلیغ و یثیرولهم دفائن العقول ویردهم الآیات المقدره.» « پس خداوند، پیامبران خود را بین مردمان برانگیخت تا پیمان خدا را از آنها بخواهند و نعمت فراموش شده حق را یادآوری کنند و از راه تبلیغ با آنان سخن گویند و خردهای پنهان شده را برانگیزند و به کار اندازند و شانه های قدرت را به آنان بنمایانند.»
پس وظیفه پیامبران برانگیختن خردها و روشنگری اندیشه هاست در پرتو پیوستگی عقول به مبدأ حکمت الهی و برانداختن پرده های جهل و خرافه و گسستن زنجیرهای بردگی و همین است رمز اوج فکری انسان و چرخش مولد خرد آدمی که موجب بروز دانشها و ایجاد تمدنها و اخلاقیات و فرهنگهاست.
اساس دعوت محمد(ص):
پیامبر اسلام برای بنیانگذاری یک جامعه جاوید و امت واحد به عنوان بزرگترین و قدسی ترین معمار کاخ اجتماع به پی افکنی بنای برومند و استواری پرداخت که در سایه آن روشن ترین، اصیل ترین و جاوید ترین تمدنها به وجود آمد و بشر را از همه مزایای یک تمدن عالی انسانی که هرگز دستخوش توفان روزگار نخواهد شد برخوردار ساخت و اساس چنین دعوت جاوید را برچنین مبانی مقدس و عالی استوار کرد:
وحدت بشریت
عقیده وحدت بشریت یکی از کمکهای بی مانندی است که پیامبر اسلام در راه تمدن بشر انجام داد و این وحدت در حقیقت یکی از ثمرات طبیعی اعتقاد به یگانگی خداوند است که اساس تعلیمات اسلامی است.
قرآن مجید از بیان پروردگار چنین می فرماید: «شما مردمی یگانه اید و من خدای یکتای شما هستم، پس از نافرمانی من بپرهیزید.»
به گزارش پایگاه پیامبر اعظم(ص)، وحدت بشریت یک امر عملی واقعی بود که با تمام شئونش در مراتب علمی و عملی وحی و رفتار پیامبر مورد عنایت قرار گرفت. بنابراین افراد بشر در هر کشوری زندگی کنند و با هر زبانی سخن بگویند و هر رنگی که داشته باشند، همه آنها یک خانواده شناخته شده اند چنانکه خداوند فرمود: «ای مردم از نافرمانی خدایی که شما را از یک پدر آفرید، بپرهیزید.» زندگی بر اساس این افکار چهره جدیدی به خود گرفت و نتیجه طبیعی، آن شد که بردگان سیاه و شریف ترین مردان قریش در جامعه اسلامی در یک رتبه شناخته می شدند و این بزرگترین قدم اساسی بود که در راه ایجاد وحدت بشریت و پی ریزی اساسی ترین مراحل تمدن بشر برداشته شده است.
شأن زندگی انسان و مقام خالق هستی
دیگر گام بلندی که از سوی پیامبر به جهت تمدن بشر برداشته شده است اندیشه بزرگی و شرافت انسان بود و آن نیز یکی از نتایج طبیعی اعتقاد به یگانگی مبدأ آفرینش است که پیامبر اسلام در تعلیمات خود اهمیت فراوانی به آن می داد و بر حسب گفته اش انسان اشرف آفریدگان خداست و جز خدا هیچکس شایسته پرستش او نیست.
خدمتگذاری بشر
برای تشکیل جامعه واحد و متمدن، بایستی همه افراد جامعه به یکدیگر بپیوندند، توانایان به ناتوانان خدمت کنند و همگی حلقه های کبیر به هم پیوسته و گسست ناپذیری را تشکیل دهند و همین همگامی و حس همکاری است که تحت عنوان زکات یکی از بزرگ ترین فرامین اسلامی را تشکیل می دهد و همه جا مرادف فریضه صلوة که رمز بقاء روحی بشر است قرار می گیرد و در این صورت حلقه برادری دینی به وجود می آید. « اگر توبه آوردند و نماز کردند و زکات دادند در این دین برادران شمایند.»
بشر دوستی
بشردوستی و مهرورزی در جان و طبیعت پیامبر جای داشت. او نه تنها برای دردهای مادی و نیازهای دنیایی مردم نگران بود، بلکه برای فسادهای اخلاقی و انحرافهای روحی بشری بیشتر نگران بود. تا آنجا که خداوند به او فرمود: «شاید از غصه ایمان نیاوردن آنان خود را هلاک کنی.» پیامبر می فرمایند: « افراد مسلمان در دلسوزی و مهربانی با یکدیگر مانند اندامهای یک پیکر هستند که هر گاه عضوی به درد آید دیگر عضوها نیز دردناک می شوند.» و این بهترین دستورالعمل حیات، مدلی برای ایجاد یک ملت زنده، بیدار، پیشرو و متمدن است.
قرشيان تصميم گرفتند با تمام قوا و تجهيزات خود به مسلمانان حمله كنند . صفوان بن اميه به ابوسفيان پيشنهاد كرد تمام اموال تجارتي را كه پيش از جنگ بدر به مكه آمده بود ، صرف خريد اسلحه و تجهيزات جنگي كنند و اين پيشنهاد پذيرفته شد از سوي ديگر براي تهية افراد و سربازان جنگي از تمام قبايل اطراف مكه مانند بني كنانه و مردم تهامه نيز كمك گرفتند . بدين ترتيب روزي كه لشكر قريش از مكه حركت كرد سه هزار مرد شمشيرزن كه دويست اسب و سه هزار شتر و هفتصد مرد زره پوش با خود داشتند . در نقل ديگر با سه هزار سوار و دو هزار پياده نظام حركت كردند .
عباس بن عبدالمطب عموي پيغمبر كه در مكه به سر مي برد و در سلك بت پرستان زندگي مي كرد ، حضرت را از تصميم آنها را مطلع ساخت .
براي مقابلة با آنها و تدبيرِ كار ، پيغمبر ( ص ) دستور داد مردم مدينه در مسجد اجتماع كنند و آرا و پيشنهادهاي خود را بيان كنند . خود آن حضرت و جمعي از بزرگان و سالمندان و از آن جمله عبدالله اُبي طرفدارِ ماندن در شهر و قلعه داري بودند و معتقد بودند كه جنگ در داخل برج و باروي شهر و در پيش روي زن و فرزند شكست ناپذير است و مردان و سربازان در چنين موقعيتي تا پاي جان و با تمام نيرو و توان مي جنگند ، اما گروهي از جوانان پرشور كه در جنگ بدر حاضر نبودند و مي خواستند غيبت خود را در آن روز تلافي كنند و برخي ديگر از آنها كه منظرة بدر را ديده بودند و خيال مي كردند هيچ نيرويي بر آنها چيره نخواهد شد و از طرفي ماندن در خانه و حصار را براي خود نوعي سرشكستگي و زبوني و خواري محسوب مي كردند، به خارج شدن از شهر و جنگ در ميدان باز اصرار و پافشاري داشتند .
هنگامي كه پيغمبر ( ص ) از شهر خارج شد هزار نفر مرد جنگجو همراه آن حضرت بود ، ولي مقداري كه راه رفتند عبدالله بن اُبي با سيصد تن از همراهان خودبه بهانة اينكه با نظر او مخالفت شده از بين راه برگشتند و پيغمبر خدا با هفتصد نفر به سوي احد پيش رفتند .
« احد » نام جايي است كه در يك فرسنگي مدينه كه يك رشته كوه ، آن قسمت از بيابان را با بيابانهاي ديگر از هم جدا مي سازد . لشكريان قريش قبل از آمدن مسلمانان در آنجا موضع گرفته و آمادة جنگ انتقامي خود شده بودند ، هنگامي كه رسول خدا ( ص ) بدانجا رسيد لشكريان خود را طوري ترتيب داد كه كوه احد را پشت سر خود و دشمن را پيش رو قرار دادند و هر دو لشكر آمادة جنگ گرديدند .
در كوه احد درّه و شكافي قرار داشت كه دشمن مي توانست از آنجا خود را به مسلمانان رسانده و از آن سو حمله كنند . پيغمبر ( ص ) عبدالله بن جبير را با پنجاه نفر تيرانداز در آنجا گماشت و بدانها دستور داد از آن دره نگهباني كنند و مراقب باشند از آنجا حمله نكند ، و چون مي دانست نگهباني آن دره براي پيروزي لشكريان بسيار مؤثر است سفارش وتأكيد زيادي به آنها كرد .
ابوسفيان متوجّه اهميت آن تنگه شد . خالدبن وليد را با دويست نفر شمشير زن مأمور كرد تا در كمين آن پنجاه نفر باشند و بدو دستور دارد وقتي ديديد دو لشكر به هم ريختند ، اگر توانستيد از اين تنگه سرازير شده و شمشير در آنها بگذاريد .
حمزه بن عبدالمطلب عموي پيغمبر چون شيري غران به راست و چپ لشكر دشمن حمله مي افكند و هر كه سر راهش مي آمد او را از پاي درمي آورد .
علي بن ابي طالب نيز از يك سو و ساير مسلمانان جانباز و فداكار از مهاجر و انصار نيز سر غيرت آمده و بسختي مشركين را شكست دادند و هزيمت آنان به سوي مكه شروع شد .
سربازان مسلمان پس از اينكه مقداري آنها را تعقيب كردند مغرورانه به سوي ميدان جنگ بازگشته و با خيالي آسوده به جمع آوري غنايم پرداختند و با سابقه اي كه از جنگ بدر و آن پيروزي بيرون از انتظار داشتند اطمينان يافتند كه اينجا هم ديگر شكست نخواهند خورد و مشركين از راهي كه رفته اند باز نخواهند گشت .
وقتي تيراندازان از بالاي دره مشاهده كردند كه مسلمانان به جمع آوري غنايم مشغول شده و مشركين هزيمت كردند ، يكي يكي به منظور به دست آوردن غنيمت و براي آنكه از يكديگر عقب نمانند به سوي دره سرازير شدند و هر چه عبدالله بن جبير فرياد زد : نرويد و از دستور رسول خدا ( ص ) سرپيچي نكنيد ! كسي به حرف او گوش نداد .
خالدبن وليد كه با دويست نفر از جنگجويان قريش در كمين تيراندازان بود و تا آن وقت نتوانسته بود از آن تنگه و شكاف عبور كند و از پشت سر خود را به مسلمانان برساند و در هر بار كه مي خواست منظور خود را عملي سازد با رگبار تيرهاي آنان مواجه مي شد ، وقتي متوجه شد ده نفر تيرانداز بيشتر نمانده با همراهان خود بدانها حمله كرد و آنان را كشته و شمشير در ميان مسلماناني كه با خيالي آسوده براي جمع آوري غنايم خم شده بودند گذاردند و آنان را غافلگير ساختند .
تدريجاً صحنة جنگ به سود قرشيان عوض شد و مسلمانان گروه گروه رو به هزيمت و فرار نهادند . چيزي كه به اين هزيمت و پريشاني جنگجويان مسلمان كمك كرد فريادي بود كه به گوش آنها رسيد كه كسي مي گويد :
- « محمد كشته شد ! »
در گيرودار حملة مشركين سنگي به سوي رسول خدا ( ص ) پرتاب شد و آن سنگ دندان آن حضرت را شكست و قسمتي از لب و صورت را نيز شكافت و ديگر آنكه همچنان كه آن حضرت مشغول دفاع و حمله بود يك بار در گودالي كه مشركين سر راه مسلمانان حفر كرده بودند افتاد كه علي ( ع ) و طلحه آن حضرت را از جا بلند كردند . برخي كه صورت خون آلود و مجروح و نيز افتادن آن حضرت را بر زمين ديده بودند يقين به صحت اين خبر و درستي آن شايعه كردند و آنچه را ديده بودند به ديگران نيز مي گفتند .
حمزه كه همچون شيري غران در برابر دشمنان اسلام به يمين و يسار حمله مي كرد و قريش را متفرق مي ساخت و مرد و مركب را بر زمين مي افكند باحربه اي كه « وحشي » از كمين به تهيگاه او پرتاب كرد از پاي درآمد و به شهادت رسيد .
وحشي از بردگان مكه و قريش بود كه در جنگ احد حاضر گشته و هند همسر ابوسفيان به او گفته بود : اگر بتواني يكي از سه نفر يعني محمد ، علي ، و حمزه را به قتل برساني آنچه بخواهي به تو مي دهم .
وحشي پس از قتل حمزه شكم آن جناب را دريد و جگرش را بيرون آورد و براي هند دختر عتبه برد , و هند قطعه اي از آن جگر را بريد و در دهان گذارد ، ولي نتوانست بخورد و آن را بيرون انداخت و به شكرانة اين مژده و طبق وعده اي كه داده بود طلا و جواهرات خود را بيرون آورد و به وحشي داد . شهداي جنگ ، به طوري كه معروف است جمعاً هفتاد نفر بودند كه ميان آنها مردان بزرگ و رؤساي قبايل و شخصيتهاي گرامي اسلام نيز بودند مانند : حمزه ، مصعب بن عمير ، عبدالله بن حجش – از مهاجرين – عبدالله بن جبير ، سعد بن ربيع , و ديگران از انصار .
از حوادث سال سوم هجري ولادت سبط اكبر رسول خدا ( ص ) حضرت امام حسن مجتبي ( ع ) است به گفتة مشهور در شب نيمة ماه مبارك رمضان در مدينه به دنيا آمد .
ادامه مطلب...
اينها معجزاتي است كه همزمان با ولادت آن بزرگوار شروع و تا پايان عمر آن وجود مقدس و منور ادامه مي يابد.
1_ دانشمندان اسلام، ابتدا به معجزاتي پرداخته اند كه در زمان خود آن بزرگوار به وقوع پيوسته است.
بعضي ديگر از معجزات آن بزرگوار مربوط به زمان رسالت آن حضرت در مكه است _ گر چه از زمان ولادت تا رسالت آن بزرگوار، معجزات فراوان ديگري نيز اتفاق افتاد. اما چون بناي ما بر نقل اجمال و اختصار است لذا از ذكر آن چشم پوشي مي نمائيم _ از مهمترين معجزاتي كه در اين دوره اتفاق افتاد، مي توان به واقعه « انذار » اشاره كرد كه رسول مكرم اسلام از جانب خداي بزرگ و به وسيله آيه شريفه « و انذر عشيرتك الاقربين» (سوره شعراء ، آیۀ 214) مأمور ابلاغ آشكار رسالت گرديد.
شرح اين واقعه از اين قرار است كه: در يكي از شب هايي كه قرص ماه كامل بود، مشركين جمع شدند و به رسول خدا گفتند: اگر در آنچه مي گويي، صادق هستي ماه را دو نيم كن.
بعضي از معجزات ديگري كه از رسول خدا صادر شده است به شرح ذيل مي باشد:
الف _ خبر دادن رسول گرامي اسلام از خورده شدن عهدنامه قريش مبني بر محاصره شديد اقتصادي مسلمين.
ب _ « ليله المبيت » كه رسول اكرم از بين دشمنانی كه براي به قتل رساندن آن بزرگوار خانه اش را محاصره كرده بودند، گذشت. در اين شب مولا امیرالمومنین در بستر مبارك رسول مكرم خوابيد و جانش را براي تقديم به حضرت حق، به رسول اكرم هديه نمود. كه اين آيه نازل شد:
2_ معجزاتي كه بعد از رحلت رسول گرامي اسلام اتفاق افتاد نيز بسيار زياد است. در اينجا به ذكر دو نمونه اشاره مي كنيم:
الف _ خبر دادن از آن چيزي كه بر اهل بيت مبارك و مطهرش بعد از او مي گذرد. آن بزرگوار از نحوه برخورد مسلمين با اهل بيت و نحوه شهادت آنها خبر مي دهد.
ب _ او شهادت عمار ياسر به دست « فرقه باغيه » را خبر مي دهد و هشدار مي دهد كه مبادا مسلماني در جمع قاتلان عمار باشد.
بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.
با توجه به روايت فوق، داستان زير را تقديم مى داريم. توصيه مى كنيم كه قبل از مطالعه به نكات زير توجه نماييد:
1ـ شكى نيست كه اذكار، خواص و فوايدى بسيار دارد. طبق روايات رسيده از معصومين عليهم السلام، ذكر صلوات نيز چنين است. يكى از فوايد آن، رهايى از فقر و تنگدستى است. ناگفته پيداست كه: نتيجه بخشيدن آن، شرايطى دارد. يكى از شرايط آن، چگونگى حالتهاى روحى، نفسى و معنوى انسان است. با اين بيان، ذكر شخصى به ثمر مى رسد كه قبلا زمينه لازم را فراهم كرده باشد. به عبارت ديگر، نبايد توقع داشت كه بدون ايجاد زمينه، تكرار اذكار به نتيجه مطلوب برسد.
2ـ به ثمر رسيدن ذكرها، در سايه تلاش و جديت انسان است. به عبارت ديگر، به نتيجه رسيدن آنها با تنبلى و تن پرورى منافات دارد و نبايد از تلاش و كوشش در كسب معاش دست كشيد و با تكرار اذكار، به كنجى نشست و به اميد اين كه خداوند، روزىمان را مى رساند، از كار و تلاش دست برداشت.
بسيار ياد كردن خدا و بر من صلوات فرستادن، موجب برطرف شدن فقر مى شود.
ادامه مطلب...
چرا تفقدي شها به اين گدا نمي كني
نظر به چشم مرحمت به آشنا نمي كني
رانده شدم كه از همه جا آمده ام به سوي تو
وليك واقفم مرا ز خود رها نمي كني
به شوق پاي بوس تو به كوي عشقت آمده ام
ز راه لطف اعتنا به من چرا نمي كني
من شكسته دل مگر دل تو را شكسته ام
كه بر من شكسته دل تو اعتنا نمي كني
به كار دل ز هجر تو گر فتاده اي عجب
مگر تو عقده هاي دل به غمزه وا نمي كني
به قلب مفلسان شهر چه مي شود نظر كني
تو يك مشت خاك تيره را مگر طلا نميكني
به خاك آستانه ات رخ نياز كشيده ام
كه حاجتم روا كني ولي روا نمي كني
ز من خطا چه سر زده چه گفته ام چه كرده ام
عجب چه خوانده ام مگر مرا صدا نمي كني
به دولت و به منصبت رسيدنم به دست توست
چرا مدار روشن به من عطا نمي كني
تويي كه بر فلك سري فلك به زير پاي تو
چو مي روي نظاره اي به زير پا نمي كني
هر آنچه خواستم مرا عنايت از تو شد ولي
كنون به آنچه طالبم به من عطا نمي كني
تو خواجه من غلام تو تو شاه و من گداي تو
روا بود عنايتي به بينوا نمي كني
براي ديدن رخت حجاب تن سبب شده
وليك واقفم مرا ز خود رها نمي كني
( گفتم که روی خوبت)
گفتم: که روی خوبت ، از من چرا نهان است؟
گفتا: تو خود حجابی، ورنه رخم عیان است
گفتم:که از که پرسم،جانا نشان کویت؟
گفتا: نشان چه پرسی، ان کوی بی نشان است
گفتم:مرا غم تو، خوشترزشادمانی
گفتا : که در ره ما غم نیز شادمان است
گفتم: که سوخت جانم ، از اتش نهانم
گفتا:انکه سوخت اورا،کی نادیا فغان است
گفتم: فراق تا کی؟ گفتا که تا تو هستی
گفتم : نفس همین است ؟ گفتا سخن همان است
گفتم: که حاجتی هست ؟ گفتا بخواه از ما
گفتم : غمم بیفزا، گفتا که رایگان است
گفتم :زفیض بپذیر، این نیمه جان که دارد
در سال يازدهم هجرت رسول اكرم (ص) در آخرين سفرحج (در عرفه)، در مكه و در غديرخم، در مدينه قبل از بيمارى و بعد از آن در جمع ياران و يا در ضمن سخنرانى عمومى، با صراحت و بدون هيچ ابهام، از رحلت خود خبر داد. چنان كه قرآن رهروان رسول خدا (ص) را آگاه ساخته بود كه پيامبر هم در نياز به خوراك و پوشاك و ازدواج و وقوع بيمارى و پيرى مانند ديگر افراد بشر است و همانند آنان خواهد مرد. پيامبر اكرم (ص) يك ماه قبل از رحلت فرمود:
" فراق نزديك شده و بازگشت به سوى خداوند است. نزديك است فراخوانده شوم و دعوت حق را اجابت نمايم و من دو چيز گران در ميان شما مى گذارم و مى روم: كتاب خدا و عترتم، و خداوند لطيف و آگاه به من خبر داد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر برمن وارد شوند. پس خوب بينديشيد چگونه با آن دو رفتار خواهيد نمود."
در حجه الوداع در هنگام رمى جمرات فرمود: "مناسك خود را از من فرا گيريد، شايد بعد از امسال ديگر به حج نيايم و هرگز مرا ديگر در اين جايگاه نخواهيد ديد."
روزى به آن حضرت خبر دادند كه مردم از وقوع مرگ شما اندوهگين و نگرانند. پيامبر در حالى كه به فضل بن عباس و على بن ابىطالب (ع) تكيه داده بود به سوى مسجد رهسپار گرديد و پس ازدرود و سپاس پروردگار، فرمود: "به من خبر داده اند شما از مرگ پيامبر خود در هراس هستيد. آيا پيش از من، پيامبرى بوده است كه جاودان باشد؟! آگاه باشيد، من به رحمت پروردگار خود خواهم پيوست و شما نيز به رحمت پروردگار خود ملحق خواهيد شد."
روزي ديگر پيامبر (ص) با کمک علي (ع) و جمعي از ياران خود به قبرستان بقيع رفت و براي مردگان طلب آمرزش کرد . سپس رو به علي (ع) کرد و فرمود: " کليد گنجهاي ابدي دنيا و زندگي ابدي در آن، در اختيار من گذارده شده و بين زندگي در دنيا و لقاي خداوند مخير شده ام، ولي من ملاقات با پروردگار و بهشت الهي را ترجيح داده ام."
در چند روز آخر از زندگى رسول اكرم (ص) آن بزرگوار در مسجد پس از انجام نماز صبح فرمود:
"اى مردم! آتش فتنه ها شعله ور گرديده و فتنه ها همچون پارههاى امواج تاريك شب روى آورده است. من در روز رستاخيز پيشاپيش شما هستم و شما در حوض کوثر بر من در مي آئيد. آگاه باشيد که من درباره ثقلين از شما مي پرسم، پس بنگريد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار مي کنيد، زيرا که خداي لطيف و خبير مرا آگاه ساخته که آن دو از هم جدا نمي شوند تا مرا ديدار کنند. آگاه باشيد که من آن دو را در ميان شما به جاي نهادم ( کتاب خدا و اهل بيتم ). بر ايشان پيشي نگيريد که از هم پاشيده و پراکنده خواهيد شد و درباره آنان کوتاهي نکنيد که به هلاکت مي رسيد."
آنگاه پيامبر (ص) با زحمت به سوي خانه اش به راه افتاد. مردم با چشماني اشک آلود آخرين فرستاده الهي را بدرقه مي کردند. در آخرين روزها پيامبر به علي (ع) وصيت نمود که او را غسل و کفن کند و بر او نماز بگزارد. علي (ع) که جانش با جان پيامبر آميخته بود، پاسخ داد: " اي رسول خدا ، مي ترسم طاقت اين کار را نداشته باشم. "
پيامبر (ص) علي (ع) را به خود نزديک کرد . آنگاه انگشترش را به او داد تا در دستش کند. سپس شمشير، زره و ساير وسايل جنگي خود را خواست و همه آنها را به علي سپرد.
فرداي آن روز بيماري پيامبر (ص) شدت يافت اما او در همين حال نيز اطرافيان خود را درباره حقوق مردم و توجه به مردم سفارش مي کرد. سپس به حاضران فرمود: " برادر و دوستم را بخواهيد به اينجا بيايد." ام سلمه، همسر پيامبر گفت: " علي را بگوييد بيايد. زيرا منظور پيامبر جز او کس ديگري نيست." هنگامي که علي (ع) آمد ، پيامبر به او اشاره کرد که نزديک شود. آنگاه علي (ع) را در آغوش گرفت و مدتي طولاني با او راز گفت تا آنکه از حال رفت و بيهوش شد. با مشاهده اين وضع، نواده هاي پيامبر (ص) حسن و حسين (ع) به شدت گريستند و خود را روي بدن رسول خدا افکندند. علي (ع) خواست آن دو را از پيامبر (ص) جدا کند. پيامبر (ص) به هوش آمد و فرمود:
"علي جان آن دو را واگذار تا ببويم و آنها نيز مرا ببويند، آن دو از من بهره گيرند و من از آنها بهره گيرم."
سرانجام پيامبر (ص) هنگامي که سرش بر دامان علي (ع) بود، جان به جان آفرين تسليم کرد.
جلوه هايي از حقيقت وجودي نبي اکرم (ص) در قرآن کريم
از عايشه پرسيدند: اخلاق پيامبر چگونه بود؟ پاسخ داد: «خلق و خوي پيامبر(ص)، قرآن بود.» شخصيت جامع و چند بعدي پيامبر اسلام و كمال و عظمت معرفتي، اخلاقي و وجودي آن بزرگوار، قرآن مجسم و ناطق است كه به عنوان نماد مطلق و تام «انسان كامل» در ميان آدميان، حجت و الگويي ماندگار مي باشد.
عالم صدف است و فاطمه گوهر او گیتی عرض است و فاطمه جوهر او
جبرئیل بر پیامبر فرود آمد و عرض کرد : خدای بزرگ برتو سلام می فرستد و امر کرده که چهل روز از خدیجه دوری گزینی و به عبادت بپردازی
رسول خدا چنین کرد چهل شبانه روز خانه نرفت روزها روزه بود و شبها مشغول عبادت .
پس از آن پیامبر به خانه رفت و در همان شب نطفه پاک( فاطمه) منعقد شد به وقت تولد فاطمه چهار زن به کمک حضرت خدیجه شتافتند : حوا همسرآدم . آسیه همسرفرعون . مریم مادر عیسی و کلثوم خواهر موسی .
وقتی نوزاد چشم گشود سربر خاک گذاشت و خدایش را ستایش کرد.
تولد فاطمه در مکه بود روز بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت . از او به ام الحسن . ام الحسین . ام المحسن . ام الائمه . ام ابیها و ام الحسنین یاد می شود . در حدیثی از امام صادق (ع) است که آن حضرت نه اسم داشتند : فاطمه . صدیقه . مبارکه . طاهره . زکیه . رلضیه . مرضیه . مخدثه و زهرا که مشهورتربن آنها زهراست .
دوران کودکی زهراهمزمان با آغاز بعثت بود . هفت سال داشت که مادر چشم از جهان فرو بست و او تنها ماند .
در هشت سالگی به مدینه هجرت کرد و در نخستین سالهای هجرت به مدینه به امر خداوند با حضرت علی ازدواج کرد .پیامبر بارها فرمودند : اگر علی نبود برای فاطمه همسری وجود نداشت .
حضرت علی (ع)می فرماید : هر وقت به خانه می آمدم و چشمم به زهرا (س) می افتاد تمام غمهاو غصه هایم برطرف می شد و نیزدر پاسخ پیغمبر که سئوال می فرمود : فاطمه را چگونه یافتی ؟ عرض کرد : فاطمه بهترین یاور من است در اطاعت خدا .
بارها پیامبر فرمودند : فاطمه پاره تن من است هر که او را به خشم آورد من رابه خشم آورده است :همانا پروردگار با غضب فاطمه غضب می کند و با رضایت او خشنود می گردد .
از امام خسین (ع) نقل است : که مادرم فاطمه بعد از هر نماز برای همه مردان و زنان مسلمان دعا می کرد به تو گفتم : مادر جان چرا برای خودت دعا نمی کنی مادرم می گفت : اول همسایه واقوام بعد خانه و خودمان .
بعد از رحلت ÷یامبر (ص) بر اثرمصیبتهایی که به روح و جسم ایشان وترد شد به سختی بیمارشد و در بستر بیماری افتاد .
سرانجام در سیزدهم جمادی الاول یا سوم جمادی الثانی سال یازدهم هجری به شهادت رسید. و علی به وصیت همسرشبانه او را دفن کرد که هنوز مزارش نا معلوم است
قدر فلك را كمال ومنزلتى نيست در نظر قدر با كمال محمد
وعده ديدار هر كسى به قيامت ليله اسرى شب وصال محمد
آدم و نوح و خليل و موسى وعيسى آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه گيتى مجال همت او نيست روز قيامت نگر مجال محمد
و آنهمه پيرايه بسته جنت فردوس بو كه قبولش كند بلال محمد
شمس و قمر در زمين حشر نتابد نور نتابد مگر جمال محمد
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شايد اگر آفتاب و ماه نتابد پيش دو ابروى چون هلال محمد
چشم مرا تا بخواب ديد جمالش خواب نميگيرد از خيال محمد
سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى عشق محمد بس است و آل محمد
شخصیت ملکوتی، مقام شامخ، زهد اخلاق حضرت رضا (ع) و اعتقاد شیعیان به او سبب شد که نه تنها در مدینه بلکه در سراسر دنیای اسلام به عنوان بزرگترین و محبوبترین فرد خاندان رسول اکرم (ص) مورد قبول عامه باشد و مسلمانان او را بزرگترین پیشوای دین بشناسند و نامش را با صلوات و تقدیس ببرند. بیست و چند سال نداشت که در مسجد رسول الله (ص) به فتوی می نشست. علم او بسیار، رفتارش پیامبر گونه و حلم، رأفت و احسانش شامل خاص و عام می شد و کسی را با عمل و سخن خود نمی آزرد.
اينها معجزاتي است كه همزمان با ولادت آن بزرگوار شروع و تا پايان عمر آن وجود مقدس و منور ادامه مي يابد.
1_ دانشمندان اسلام، ابتدا به معجزاتي پرداخته اند كه در زمان خود آن بزرگوار به وقوع پيوسته است.
بعضي ديگر از معجزات آن بزرگوار مربوط به زمان رسالت آن حضرت در مكه است _ گر چه از زمان ولادت تا رسالت آن بزرگوار، معجزات فراوان ديگري نيز اتفاق افتاد. اما چون بناي ما بر نقل اجمال و اختصار است لذا از ذكر آن چشم پوشي مي نمائيم _ از مهمترين معجزاتي كه در اين دوره اتفاق افتاد، مي توان به واقعه « انذار » اشاره كرد كه رسول مكرم اسلام از جانب خداي بزرگ و به وسيله آيه شريفه « و انذر عشيرتك الاقربين» (سوره شعراء ، آیۀ 214) مأمور ابلاغ آشكار رسالت گرديد.
شرح اين واقعه از اين قرار است كه: در يكي از شب هايي كه قرص ماه كامل بود، مشركين جمع شدند و به رسول خدا گفتند: اگر در آنچه مي گويي، صادق هستي ماه را دو نيم كن.
بعضي از معجزات ديگري كه از رسول خدا صادر شده است به شرح ذيل مي باشد:
الف _ خبر دادن رسول گرامي اسلام از خورده شدن عهدنامه قريش مبني بر محاصره شديد اقتصادي مسلمين.
ب _ « ليله المبيت » كه رسول اكرم از بين دشمنانی كه براي به قتل رساندن آن بزرگوار خانه اش را محاصره كرده بودند، گذشت. در اين شب مولا امیرالمومنین در بستر مبارك رسول مكرم خوابيد و جانش را براي تقديم به حضرت حق، به رسول اكرم هديه نمود. كه اين آيه نازل شد:
2_ معجزاتي كه بعد از رحلت رسول گرامي اسلام اتفاق افتاد نيز بسيار زياد است. در اينجا به ذكر دو نمونه اشاره مي كنيم:
الف _ خبر دادن از آن چيزي كه بر اهل بيت مبارك و مطهرش بعد از او مي گذرد. آن بزرگوار از نحوه برخورد مسلمين با اهل بيت و نحوه شهادت آنها خبر مي دهد.
ب _ او شهادت عمار ياسر به دست « فرقه باغيه » را خبر مي دهد و هشدار مي دهد كه مبادا مسلماني در جمع قاتلان عمار باشد.
مدینه شهر پیامبر در سال پنجم هجری قمری ودرست دو سال بعد از تولّد امام حسین علیه السّلام وسال قبل از صلح حدیبیه –در شهر بثرب که با قدوم مبارک حضرت ختمی مرتبت به مدینه تغیر نام داده بود در انتظار تولّدی نو قرار گرفت . تولّدی که بی گمان اشک را برگونه های آل البیت نشاند و پیام آور واقعه شگرف کربلا از همان دوران رسالت برای خاندان پیامبر شد .او زینب کبرا دختر امیر المومنین علی علیه السّلام وحضرت فاطمه سلام الله علیها ونوّه ختمی مرتبت – حضرت محمّد مصطفی صلّی الله علیه وآله بود . آن حضرت در خانواده ای به دنیا آمد که سراسر نور بود واجدادشان تا حضرت ابراهیم وحضرت نوح وآدم همگی از پیامبران وانبیاء واوصیا و اولوالعلم وپاک بودند ونور نبوّت در چهره پدران شان دیده می شد چنانکه می گویند نور رسالت پیامبر در چهره پدر بزرگوارشان حضرت عبدالله هم دیده می شد و آنها هرگز بت پرست نشدند وبریگانگی خداوند ایمان داشتند وپیروان دین حنیف – آیین ابراهیمی و از فرزندان حضرت اسماعیل ابن ابراهیم خلیل الله بودند . هرچند که تعدادی از عموها وعموزادگان به بت پرستی روی آورده بودند ولی باز از خانواده بزرگی بودند که عمو وعموزاده های شان کلید دار خانه خدا ومیزبان میهمانان حرم کبریایی بودند .
حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم هجرى قمرى2 در شهر مدینه منوّره متولّد گردید در خانواده ای که معدن رسالت و نور وحی الهی بود .
نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة
-----------------------------------
2- البته بعضی را عقیده برا این است که حضرت زینب کبرا در سال ششم هجری قمری وبعد از صلح حدیبیه به دنیا آمدند . و این نمی تواند درست باشد چون دلیل شان این است که محسن فرزند سقط شده حضرت صدیقه کبرا بزرگتر از حضرت زینب بود که در نوزادی از دنیا رفت –بنابراین درست این است که حضرت زینب فرزند سوّم خاندان
باشند .ومحسن آخرین فرزند حضرت علی علیه السّلام در سال یازده هجری قمری سقط جنین شد وبه شهادت رسید
طهارت وبزرگترین دختر امام علی علیه السّلام وحضرت فاطمه سلام الله علیها می.
الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد.
در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد.
هنگامی که سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند.
امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. پیامبر فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که این را در لوح محفوظ نوشته ایم.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود: به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است.
آنگاه او در کنار پدر بزرگ مهربان ودر آغوش مادروپدر بزرگوار علم آموخت وآنچنان به علم آموزی وحفظ احادیث تلاش می کرد که همیشه مورد تحسین امام علی علیه السّلام قرار می گرفت . چنانکه روزی در حالی که چند سالی بیش نداشت از حضرت علی علیه السّلام در مورد تفسیر آیه ای از قرآن کریم سوالی می پرسد وامام علی (ع) پس از شرح آیه به حوادث آینده می پردازند که روزی در آینده حادثه کربلا به وجود می آید . حضرت زینب به پدر می فرمایند : پدر جان من واقعه کربلا را می دانم – ومادرم به من آموخت .
امام (ع) از دانش فرزندش در شگرف می ماند وتبارک الله می فرمود . البته تبارک الله برای کودکی که هنوز سه یا چهار سال بیش ندارد و بر تفسیر آیه ها مسلّط است و داستاان غم انگیز کربلا را که یادآوریش هم خانواده رسالت را ناراحت می کرد را می داند وبر قضای الهی استوار است ونگرانی از آینده ندارد .
از روایتها وتاریخ چنین بر می آید که حضرت زینب تا سن شش سالگی در جوار پدر بزرگ ومادر مهربان خود از دانش وسیع شان بهره می جست و هوش سرشار او هم البته به کمکش می آمد ، چنانکه احادیث وخطبه های طولانی را بدون غلط از حفظ برای صحابه نزدیک پیامبر که با اهل بیت رابطه نزدیکی زیادی داشتند روایت می فرمود .
کم کم عظمت اسلام جهان گیر می شد و حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها کلاس های درسی برگزار می کردند . به این صورت که صحابه بزرگوار برای شرح وتفسیر آیات و احوالپرسی به خانه امیر المومنین رفت وآمد می کردند ودر خلال این رفت وآمدها سوالات ومشکلات خود را هم می پرسیدند که حضرت زهرا پاسخ می فرمودند و فرزندان حضرت به خصوص حضرت زینب که پرستار مادر وخواهر کوچکش زینب صغرا بود از این کلاسهای درس استفاده می نمود . از طرف دیگر حضرت فاطمه سلام الله علیها برای زنان مسلمان هم کلاسهای درسی را دایر می کرد وآنها گروه گروه یا تک به تک برای دریافت علم ودانش به منزل امیر المومنین علی (ع) وارد می شدند و بیشترین شنونده درس در این کلاسها خود حضرت زینب سلام الله علیها بود . علاوه براینکه همیشه از فیض دانش عظیم مادر وپدر وپدربزرگ مهربان خود برخوردار بود .
شاید به همین دلیل او را عالمه غیر معلّمه می نامند . چون حضرت در طول عمر مبارکش همیشه در حال کار وپرستاری دانش آموزی بود ولی چونان زنان دیگر در مکتب خانه یا مسجد ویا کلاس درس حضوری شرکت نداشتند . امّا چه دانشگاهی بهتر از کلید شهر علم پیامبر و دانش بی نظیر حضرت صدّیقه کبرا ؟
در منبع نور وعلم قرار گرفتن حضرت سبب شد تا دانش ایشان بی شمار واطّلاعات او نسبت به حوادث گوناگون صدر اسلام بی نظیر باشد به گونه ای که ایشان بعد از شهادت مادر گرانقدرشان – جا پای ایشان می گذارند وبه درجه ای می رسند که یاران بزرگ پیامبر چون ابن عبّاس از ایشان حدیث روایت می کنند و همگی با اوصاف آسمانی ایشان را می ستایند .البته هوش سرشار ایشان را نباید جدا از این موفقیّت بزرگ ایشان دانست چون اغلب قصیده های طولانی وخطبه های طولانی را به محض یک بار شنیدن حفظ می کردند چنانکه خطبه فدکیه حضرت زهرا سلام الله علیها را که فقط یک بار شنیدند وفقط هم یک بار در تاریخ توسّط حضرت قرائت شد و همان یکبار هم توسّط حضرت تمام وکمال روایت شد ودر منابع اهل سنّت وشیعه جریان دارد .
آنچه مهم است این مسأله هست که دوره حیات پیامبر وحضرت فاطمه سلام الله علیها را می توان به دوره علم آموزی ایشان نسبت داد . وحتّی می توان به جرأت اعتراف کرد که حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها برای ایشان سنگ تمام گذاشتند وچیزی نبود که خودشان بدانند وبه ایشان نیاموخته باشند .و در یک کلام ایشان را به درجه اجتهاد رساندند وخود هم به ایشان اجازه فتوا دادند . به همین دلیل جانشین مادر در پرستاری از پدر وبرادران وخواهر کوچکتر خود می شود واین بار سنگین مسئولیّت را بر عهده می گیرد یعنی لیاقت وظرفیّت چنین کاری را داشته اند .
همانطور که در تاریخ آمده است ایشان حتّی در سن کم خود – شش سالگی – از طرف مادر در مورد نحوه برخورد با برادر وآخرین وداع وپوشاندن لباس کهنه به تن امام حسین علیه السّلام مسئول می شوند و این همه به خودیّ خود نشان دهنده علوّ مقام ایشان است که در آن سن کم به درجه ای از ایمان وعلم دست یافته بودند که دیگران را تا سر پیری هم به زور این امکان حاصل می شود .
شاید بتوان حضرت زینب شش ساله ، که راوی بزرگ اهل بیت پیامبر است را با برادر زاده های ایشان نسبت داد که در سن کم به امامت رسیدند.
پس دروان زندگی حضرت زینب کبرا سلام الله علیها، در زمان حیات پیامبر صلّی الله علیه وآله وحضرت زهرا سلام الله علیها را می توان به شرح زیر تبیین کرد :
1- ممارست در علم آموزی در جوار سه نور الهی – پدر ومادر وپدر بزرگ
2- همراهی با مادر وشرکت در تمام کلاسها وجلاسالت علمی که آن حضرت شرکت می کردند ویا در منزل خود برگزار می نمودند .
3- پرستاری از مادر در کارهای سنگین منزل
4- پرستاری از پدر در بر طرف کردن زخمهایی که در غزوات صدئر اسلام بر ایشان فرود می آمد.
5- پرستاری از خواهر کوچکتر بخصوص در زمانی که بیماری منجر به شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها شدّت گرفت
6- آماده شدن برای همه مصایب روزگار که این آمادگی توسّط مادر بزرگوارشان صورت پذیرفت .
7- پرستاری از پدر بزرگ به همراه مادر در هنگام شهادت حضرت ختمی مرتبت در سال یازده هجری قمری
8- پرستاری از مادر شهیده – در ایّام بیماری منجر به شهادت حضرت سلام الله علیها
9- آمادگی برای مسئولیّت مهم جانشینی مادر در خانواده .
10- آمادگی برای روایت احادیث اهل بیت با توجّه به منع عمر در نقل احادیث
سال حجّه الوداع سال بزرگی برای امّت اسلام بود . سالی که در آن دین اسلام از نظر سیاسی به دروازه های رم شرقی رسیده بود واز لحاظ فرهتگی واجتماعی بر قلبهای مردم بلاد اسلامی تسلّط داشت وپیامبر صلّی الله علیه وآله آخرین مأموریّت خود که همانا معرّفی جانشین خود بود را اجرا نمود ودر غدیر خم فرمود : « هرکس من مولای او هستم اینک این علی مولای اوست . خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد ودشمن بدار هر که اورا دشمن می دارد »
سپس مردم همگی فوج فوج آمدند ودست بیعت با امیر المومنین علی علیه السّلام دادند . همانهایی که البته چون زمان موسی (ع)که قوم هارون را رها کردند که خلیفه وجانشین او بود ، پس علی (ع) را هم رها کردند ودر سقیفه بنی ساعده گردهم آمدند ، آن هم زمانی که پیامبر صلّی الله علیه وآله به شهادت رسیده بودند وروح مبارک شان از جسم شریف شان جدا شده بود .وخاندان نبوّت را چاره ای جز کفن ودفن تن شریف ایشان نبود .
این واقعه سختی برای خاندان رسالت وشجرّه طیّبه بود که هنوز رسول خدا را تدفین نکرده عدّه ای خلاف حرکت رسول خدا عمل کرده و بر سر خلافت دعوا راه بیندازند .
شگفتا که از هیچ عمل وقیحی از گفتن ناسزا و هذیان گویی به بزرگ مرد تاریخ جهان آن نور حیات وممات وآن لولاک لما خلقت الافلاک – خودداری نکردند .
پیامبر صلّی الله علیه وآله که همیشه زینب وفرزندان فاطمه زهرا سلام الله علیها روی پایش می نشستند . اکنون به شهادت رسیده بودند و این واقعه شاید بزرگترین غم و سیاه ترین لحظه زندگی این خاندان بود .لحظه ای که با شیونهای حشرت زهرا سلام الله علیها شکل می گرفت و اینها همه در ذهن زینب کبرا سلام الله علیها نقش می بست .
با وفات پیامبر اکرم صلّی الله علیه وآله که با فشار زیاد عاشقان خلافت حتّی کسی جرأت ابراز آن را نداشت ویاران پیامبر خدا در شک ودو دلی قرار داشتند وهر کسی که بیان می کرد که پیامبر وفات نموده با شدّت وخشم یک گروه متعصّب زورگو قرار می گرفت .زندگی حضرت زینب وارد مرحله جدیدی شد . وارد مرحله حماسی ! آن هم حماسه ای که به خطابه های آسمانی حضرت فاطمه سلام الله علیها شروع شد وتا وفات شهادت گونه خودشان ادامه داشت .
چون از لحظه شهادت پیامبر صلّی الله علیه وآله نظم زندگی خاندان امامت بهم ریخت . فاطمه شوریده حال بود وفاطمه نالان وفاطمه ناباور از شهادت پدر خود ودلشکسته از این همه بی وفایی !(سلام الله علیها)
روزهای ناراحتی خاندان عصمت وطهارت بعد از شهادت (وفات ) پیامبر خدا صلّی الله علیه وآله از سقیفه بنی ساعده شروع شد و البته جور وجفای سه تن از پیشروانی که خلافت را برای کسان خویش می خواستند . اینان ابوبکر وعمر ابن خطاب وخالد بودند . خالد وعمر به عنوان دوبازوی خشن در کنار ابوبکر – جاده ناهموار خلافت را که در روز غدیر بیعتی برای ولی خدا علی علیه السّلام – گرد آمده بود را صاف می کردند وبه زور یا تزویر وکاملاً سرّی به گونه ای که حتّی بسیاری از بلاد اسلامی خبری از وفات رسول الله صلّی الله علیه وآله نداشتند ، برای خلافت ابوبکر رأی جمع می کردند وبر بیعت مردم عزم را جزم کردند وتنها صدای مخالف مدنی که از انصار بود را با طمع وزارت دادن ساکت کردند هرچند بعدها به هیچ وجه وزارتی به انصار داده نشد ومعلوم می شود که این حرف ابوبکر برای خاموش کردن قائله سعد ابن عباده تنها برای تزویر وحیله بود تا آنها ساکت شوند درحالی که همه دریادشان بود که چند ماه گذشته با علی علیه السّلام در مکان غدیر خم در حجه الوداع بیعت نموده بودند واز حکم خدا وپیامبرش برای رفتن وپیوستن به سپاه اسامه خودداری می کردند واین تنها آلام خاندان رسالت نبود .
مشکل از اینجا شروع شد که رسمیّت خلافت ابوبکر بدون بیعت علی علیه السّلام زیر سوأل می رفت . لذا نیرنگها وشیطنتها شروع شد .
پیران می آمدند وبه علی علیه السّلام می گفتند : نو جوانی ! راضی به خلافت ابوبکر باش. بعد نوبت تو هم می رسد ولی علی علیه السّلام می فرمود : ای مردم . ولایت امری الهی است مگر شما در غدیر از زبان پیامبر آیه قرآن را نشنیدید که : «الیوم اکملت لکم دینکم ..... یعنی امروز به موازات کاری که کرده ای اسلام ودین خدا تکمیل شد ورسالت تو ای پیامبر به پایان رسید . و آن کار هم اعلام ولی ووصی بودن من بود چنانکه هارون برای موسی (ع) وصی بود، من هم برامّت محمّد ولی ووصی وجانشین رسالت وسر سلسله امامت هستم که با بی وفایی شما این مسئولیّت از من زدوده نمی شود . »
در تورايخ در مورد نحوه برخورد با خاندان رسالت روايات مختلفي را ذكر كرده اند كه بعضي ها اصلا“ دروغ وبهتانند وبعضي هم سانسور را به هر دليلي در متن خود گنجانده اند امّا آنانكه بي محابا حقيقت را نوشته اند چه از علماي شيعه وسنّت بر اين حادثه اشكالات زيادي را در اعضاي سقيفه بني ساعده مي بينند و به درستي بيان مي كنند كه كاري با شتاب زياد براي خواباندن آتش زير خاكستر بود . ابن قتيبه در الامامة والسياسة وهم ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه در اين مورد بيان مي كنند كه :
چون على در آن اوان به تجهيز پيغمبر(ص) مشغول بود چه تا سه روز مردم مي آمدند وبر جسد حضرت نماز مى گزاردند. پس از دفن پيغمبر على در مسجد نشسته بود وجمعى هم در حضور او بودند كه عمر وارد شد وگفت : « چرا اينجا نشسته ايد ونمي رويد با ابوبكر بيعت كنيد كه همه انصار وغير انصار بيعت نمودند» ؟! افرادى كه در مسجد بودند همه رفتند ، على وجمعى از بنى هاشم كه با او بودند برخاسته به سوى خانه شدند ، عمر به اتفاق چند تن به خانه على رفت وفرياد زد : « چه نشسته ايد چرا نميرويد بيعت كنيد»؟! زبير دست به شمشير برد . عمر به همراهان گفت : « يكي اين سگ را از من دفع كنيد» . سلمة بن سلامه شمشير از دست زبير بگرفت وعمر شمشير را به زمين زد تا شكست ، جماعت بنى هاشم كه در آنجا بودند همه بيرون شده رفتند وتك تك با ابوبكر بيعت نمودند ، تنها على ماند ، عمر گفت : « تو نيز بيعت كن . على گفت : به همان دليل كه شما جهت اولويت خويش بر انصار دليل آورديد كه ما خويشان پيغمبريم من بر شما اولايم وشما خود ميدانيد كه من چه در حيات پيغمبر وچه پس از درگذشت او از هر كسى به او نزديكتر بودم ، وميدانيد كه او مرا وصىّ خويش ساخت وهمواره در كارها با من مشورت ميكرد و رازدار خاص او من بودم ومن نخستين كس بودم كه به او ايمان آوردم وسوابق مرا در جنگ ها وفداكارى ها ونيز آگاهيم را به كتاب وسنت خبر داريد ودانش دينى وبصيرت وپيش بينيم در امور وزبان گويا ودل پر جرأتم را ميدانيد ، شما به كدام امتياز خويشتن را بر من مقدم ميدانيد ؟ اگر از خدا بيم داريد انصاف دهيد وگرنه بدانيد كه به من ستم كرده حق مسلّم مرا پايمال نموديد»
عمر گفت : « آيا بهتر نيست از خويشانت تبعيت كنى ومانند آنها بيعت نمائى» ؟
على گفت: «اين را از خودشان بپرسيد»
آن دسته از بنى هاشم كه بيعت كرده بودند گفتند : « هرگز كار ما ملاك عمل على با آن سوابق وعلم ودين وحقى كه بر اسلام دارد نخواهد بود»
عمر گفت : « به هر حال تو خواه ناخواه بايد بيعت كنى»
على گفت :« اى عمر ! تو اكنون شيرى ميدوشى كه خود در آن سهمى دارى ومنتظرى روزگارى نوبت به خودت رسد ، بدان كه من از تو نترسم وبه تو وقعى ننهم وبيعت نكنم»
ابوبكر چون حالت خشم در على مشاهده نمود به جبران سخنان عمر از در پوزش در آمد وگفت : «اى اباالحسن ! ناراحت مباش . ما تو را اكراه نكنيم آزادى هر آنچه مصلحت دانى همان كن»
ابوعبيده برخاست وگفت : « اى پسر عم ! ما منكر فضل تو وعلم وتقواى تو ونيز قرابتت به رسول الله نيستم ولى تو جوانى وابوبكر پيرى از پيران قوم تو ميباشد و او بهتر ميتواند اين بار گران را به دوش كشد . بعلاوه كار هر چه بود تمام شد واگر عمر تو وفا كند روزى نوبت به تو نيز ميرسد واين امر بدون هيچگونه اختلافى به تو واگذار ميگردد چه تو بى شك سزاوار خلافتى ، از اينها گذشته اين مردم كينه هايى از تو به دل دارند ، بيش از اين آتش فتنه ميفروز»
. على گفت : « اى گروه مهاجر وانصار ! خدا را از ياد مبريد وزعامت وسرپرستى مسلمين را كه خاص محمّد وخاندان او ميباشد وشما خود به اين امر از هر كسى آگاه تريد از خانه پيغمبر برون مبريد در صورتى كه شما ميدانيد احاطه من به كتاب خدا ودانش من به علوم دين وبصيرتم در امر رعيت دارى وسرپرستى امور مسلمين از همه بيشتر وبهتر است ، شما سوابق نيكوى خود را به اين كار جديدتان تباه مسازيد» . در اين حال بشير بن سعد وگروهى از انصار گفتند : «اى ابوالحسن ! اگر اين سخن را پيش از آنكه با ابوبكر بيعت كنيم از تو شنيده بوديم بى شك از تو مى پذيرفتيم وحتى دو نفر هم در باره تو اختلاف نمى نمودند»
على گفت : « اى مردم ! آيا شايسته بود كه من جنازه پيغمبر (ص) را غسل نداده ودفن نكرده رها سازم وبر سر جانشينى ومقام رياست او نزاع كنم ؟! من فكر نمى كردم شما به اين كار مبادرت ورزيده ، به خود اجازه دهيد با ما اهلبيت پيغمبر در اين حق مسلّم مان نزاع كنيد».
على عليه السّلام از مسجد بيرون شد وشب هنگام فاطمه را بر مركبى سوار كرد و او را به مجالس انصار برد وفاطمه از آنها مدد ميخواست وآنها در جواب مى گفتند : « اگر همسر وپسر عمت پيش از اينكه ابوبكر پيشنهاد كند به ما ميگفت او را رد نمى كرديم»
وعلى مي گفت : « آيا سزاوار بود من جسد پيغمبر را در خانه رها كنم ودفن ناكرده بر سر رياست نزاع كنم» ؟!
وفاطمه ميگفت : « ابوالحسن همان كه شايسته بوده عمل نموده ولى مردم كارى كردند كه خدا از حساب آن نگذرد وبايد جواب خدا را بدهند»
پس على به جمع حاضر در مسجد خطاب نمود وگفت : « مگر شما روز غدير را فراموش كرديد ؟ مگر نه پيغمبر در آن روز حجت بر همه تمام كرد ودگر جاى سخنى براى كسى نگذاشت ؟ شما را به خدا سوگند ميدهم يكى از شما كه اين سخن پيغمبر(ص) (من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه ...)را شنيده برخيزد وگواهى دهد» . زيد بن ارقم گويد : «دوازده نفر از بدريين برخاستند وشهادت دادند ، من نيز به ياد داشتم ولى كتمان نمودم كه بر اثر آن چشمم را از دست دادم.
چون سخن به اينجا رسيد سر وصدا بلند شد وغوغا در گرفت وعمر ترسيد كه طرفداران على زياد شوند دستور ختم مجلس داد ومردم را پراكنده ساخت وگفت «آن خداست كه دلها را برمى گرداند و تو اى على ! از گفتار اين مردم طرفى نخواهى بست»
تا اينكه ابوبكر ، شنيد جمعى از كسانى كه بيعت نكرده اند در خانه على گرد آمده اند ، عمر را به سوى آنها فرستاد ، وى از بيرون خانه فرياد زد كه بيرون آئيد . آنها بيرون نميشدند، عمر دستور داد هيزم بياوريد وگفت : سوگند به آنكه جان عمر بدست او است اگر بيرون نيائيد خانه بر سرتان به آتش كشم . به وى گفتند : اى ابوحفص فاطمه در اين خانه است ! گفت : گرچه او نيز باشد . پس از اين تهديد عمر هر كه در خانه بود بيرون شدند وبيعت كردند وعلى گفته بود سوگند ياد كرده ام كه از خانه برون نيايم وردا به دوش نيفكنم تا اينكه قرآن را جمع كنم . در اين حال فاطمه به درب خانه آمد وگفت : من هيچ گروه بد برخوردتر از شما سراغ ندارم كه جنازه پيغمبر (ص) را بى غسل وكفن رها ساخته وبدون اينكه با ما خانواده اش مشورت كنيد يا ما را ذى حق بدانيد به هواى دل خويش به دنبال پست ومقام باشيد ! پس عمر به نزد ابوبكر شد وگفت : آيا اين متخلّف را همچنان بيعت ناكرده رها ميكنى؟! ابوبكر غلام خود قُنفُذ را گفت برو وبه على بگو بيايد . قنفذ به نزد على رفت . على گفت : چه ميخواهى ؟ وى گفت : خليفه پيغمبر (ص) ترا ميخواند . على گفت : چه زود به پيغمبر دروغ بستيد ! قنفذ پاسخ را به ابوبكر رساند . وى لختى بگريست وعمر باز همان را تكرار كرد وابوبكر باز هم قنفذ را فرستاد وهمان جواب شنيد وبه نزد ابوبكر بازگشت وابوبكر باز هم فصلى بگريست . پس عمر برخاست وجمعى را با خود خواند وبه درب خانه فاطمه رفتند ، در زدند ، فاطمه چون صداى آنها بشنيد گريه كنان با صداى بلند فرياد زد كه اى رسول خدا ما خانواده ات چه ستمها از دست پسر خطاب وپسر ابوقحافه ميكشيم؟! آنها چون صداى گريه فاطمه بشنيدند آنچنان بگريستند كه نزديك بود جگرهاشان پاره پاره شود ، عده اى برگشتند ولى عمر وچند تن از همراهان ماندند وعلى را از خانه برون كرده به نزد ابوبكر بردند و او را به بيعت خواندند . على گفت : اگر نكنم ؟ گفتند : به خدا سوگند گردنت بزنيم . على گفت : اگر چنين كنيد بنده خدا وبرادر رسول خدا را كشته ايد ؟ عمر گفت : بنده خدا آرى اما برادر رسول خدا خير . ابوبكر ساكت بود وچيزى نميگفت . عمر به وى گفت : چرا فرمان نميدهى ؟! وى گفت : تا گاهى كه فاطمه در كنار او ايستاده اكراهش نكنم . در اين حال على رو به سوى قبر پيغمبر كرد وبا گريه وفرياد همى اين جمله تكرار مينمود : « يا ابن عم ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی»
پس از چندى فاطمه ارث خود فدك را از ابوبكر مطالبه نمود ، وى ابا كرد وبالجمله هر چه بود ، بگذاريم وبگذريم ، فاطمه بيمار شد ، همان بيمارى كه به حياتش خاتمه داد . عمر به ابوبكر گفت : بيا به نزد فاطمه رفته از او پوزش بخواهيم كه وى را به خشم آورده ايم. پس به اتفاق به درب خانه فاطمه رفته اذن ورود خواستند ، فاطمه اجازه نداد ، على به هر اصرارى كه بود فاطمه را به ورود آنها به خانه راضى ساخت وآن دو را به خانه برد وبه درب حجره فاطمه نشستند ، فاطمه روى از آنها برگردانيد ، سلام كردند ، فاطمه آنها را پاسخ نداد ، ابوبكر گفت : اى حبيبه رسول ! به خدا سوگند كه خويش پيغمبر را از خويش خود بهتر وترا از عايشه دوست تر دارم وآرزو ميكردم كه روز مرگ پدرت مرده بودم وپس از او زنده نميماندم ، تو گمان ميكنى اين من كه مقام ومنزلت وفضيلت ترا ميدانم بى سببى ارث ترا از تو دريغ دارم ؟! آخر من خود از پيغمبر شنيدم فرمود : ما گروه پيامبران چيزى را به ارث نگذاريم وآنچه از ما بجا ماند صدقه است . فاطمه گفت : اگر حديثى را از رسول خدا براى شما نقل كنم ميپذيريد ؟ گفتند : آرى بگو . فاطمه گفت : شما را به خدا سوگند آيا نشنيديد كه پيغمبر (ص) فرمود : خوشنودى فاطمه خوشنودى من وخشم فاطمه خشم من است وهر كه دخترم فاطمه را دوست دارد مرا دوست داشته وهر كه فاطمه را شاد سازد مرا شاد ساخته وهر كس فاطمه را به خشم آرد مرا به خشم آورده ؟ گفتند : آرى اين را از پيغمبر شنيديم . فاطمه گفت خدا وملائكه خدا را گواه ميگيرم كه شما دو نفر مرا به خشم آورده ايد ومرا خوشنود نساخته ايد وچون پيغمبر را ملاقات كنم نزد او از شما شكايت خواهم كرد . ابوبكر گفت : بخدا پناه ميبرم از خشم او و خشم تو اى فاطمه . پس ابوبكر بگريست آن قدر كه نزديك بود قالب تهى كند وفاطمه همى گفت: پس از هر نماز نفرينت خواهم كرد . ابوبكر گريه كنان از خانه فاطمه بدر آمد ، مردم به گردش جمع شدند ، وى به مردم گفت : آيا سزاوار است كه هر يك از شما شب در آغوش همسر خويش آسوده بخسبد ومن در اين وضع اسف بار شب را به صبح رسانم؟! مرا به بيعت شما نيازى نباشد هم اكنون بيعت خويش از من برداريد .
مردمان گفتند : اى خليفه رسول تو خود بهتر دانى ولى اگر قرار باشد كه اين گونه امور سد راه امثال شما گردد امر زعامت مسلمين سامان نگيرد ودين قرار نيابد . ابوبكر گفت : بخدا سوگند اگر اين مسئله نبود همانا يك شب در بستر نمى خفتم كه بيعتى از كسى به گردنم باشد با آنچه كه از فاطمه ديدم وشنيدم . »
همانطور كه معلوم است تمام نرفتن به امر رسول الله براي جهاد با لشكر اسامه و… فقط براي غصب حكومت وغصب دارايي خاندان پيامبر وتضعيف آنها بود تا آناه ديگر طلب حق نكنند . فرزندان امير المومنين عليه السّلام كوچك بودند وتنها پرستار خانواده زينب كبرا عقيله بني هاشم بود كه غمخوار مادر وپدر بزرگوارش اين وقايع را مي نگريست وتمام اين رويدادها را در خاطر مبارك خود ثبت مي كرد . البته درست تر همان است كه در يورشبه بيت الاحزان عمر با ضربه اي كه به در زد با علم به اين كه مي دانست حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها پشت در هستند سينه وپهلوي ايشان به وسيله ضربه وميخ لولاي در مجروح شد وكتف ودنده هاي ايشان هم شكست كه پس از مدّت كوتاهي به همين درد به شهادت رسيدند . البته تاريخ نگاران اهل سنّت عموما“ اين رويداد را به قنفذ غلام عمر نسبت مي دهند كه او اين كار را كرد ولي حقيقت اين است كه عمر خود اين كار را كرد وبعدها در نامه اي كه به خاندان ابي سفيان نوشت وهمه تاريخ نگاران در سنديّت آن شكّي ندارند اعلام كرد كه من كشتم زن مردي را كه بزرگان ما را در بدر واحد كشته بود . در ثاني اگر قنفذ هم اين كار را كرده باشد به امر عمر كرده است پس نمي توان اين بي آبرويي را از چهره او زدود .
امّا فاطمه سلام الله عليها نسبت به غصب فدك كه پيامبر آن را به حضرت فاطمه سلام الله عليها بخشيده بود متعرّض شد . فدك، روستايى است كه فاصله آن تا مدينه دو روز و بنا بر قولى سه روز است.در آن چشمهاى جوشان و درختان نخل فراوانى است. خداوند در سال هفتم هجرت اين زمين را از راه انعقاد صلح به غنيمتبه رسول خدا (ص) داد.و سرزمينى است كه از راه صلح فتح شده است.در برخى موارد جان مردم آن سرزمين حفظ مىشود و زمين آنان متعلق به خود آنهاست و در برخى موارد مصالحه مىكنند كه تمام يا قسمتى از آن سرزمين از آن پيامبر (ص) باشد.اين سرزمينى بود كه هيچ مركب و مركب سوارى در آن نتاخته بود و تماما و خالصا متعلق به پيغمبر است»
پيامبر (ص) سريهاى را با على (ع) به فدك اعزام كرد چون پى برده بود كه مردم فدك مىخواهند با اهالى خيبر بر ضد پيامبر (ص) همدستشوند.اين واقعه پيش از فتح خيبر روى داده است.اهل فدك با شنيدن خبر آمدن على (ع) ،و همراهانش راه گريز در پيش گرفتند.على (ع) ،نيز اموال و داراييهاى آنان را به غنيمت گرفت.اما فدك آن روز توسط مسلمانان فتح نشد.در پى اين سريه مردم فدك كه ترسيده بودند دست از يارى اهالى خيبر برداشتند و چون خيبر به دست مسلمانان افتاد،مردم فدك بيشتر بيمناك شده به پيامبر (ص) پيغام فرستادند و با او مصالحه كردند.
محدثان و سيره نويسان و مورخان و از جمله محمد بن اسحاق صاحب كتاب المغازى روايت كرده است: « چون رسول خدا (ص) از كار خيبر فراغ يافت،خداوند در دلهاى ساكنان فدك ترسانداخت.آنان به رسول خدا (ص) پيغام دادند و با او بر نيمى از فدك مصالحه كردند»
وى گويد: « فدك خالصا از آن رسول خدا (ص) بود زيرا هيچ مركب و مركب سوارى بر آن نتاخته بود.» پيامبر مردم فدك را در همان ديارشان ابقا كرد و با آنان بر همين نيمه از زمين پيمان مزارعه و مساقات بست.
چون پيامبر (ص) چشم از جهان فروبست فاطمه خواستار ميراث خود شد.ابو بكر از پيامبر (ص) روايت كرد كه گفت: « ما گروه پيامبران،ارث برجاى نمىگذاريم و آن چه باقى گذاريم صدقه است.» از طرفى فاطمه خواستار عطا (نحله) خويش شد و گفت كه پيامبر فدك را به او بخشيده است.ابو بكر از او شاهد خواست.على و ام ايمن براى فاطمه گواهى دادند اما ابو بكر گفت:اى دختر رسول خدا!مىدانى كه جز شهادت دو مرد يا شهادت يك مرد و دو زن مورد قبول نيست.
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه آورده است كه :
از على بن الفارقى مدرس مدرسه غريبه بغداد پرسيدم:آيا فاطمه در ادعاى خود راستگو بود؟ گفت:آرى
گفتم: .پس چرا اگر راست مىگفت ابو بكر فدك را به او باز پس نداد؟!
تبسمى كرد و با همه وقار و جديت و حياى خود سخن لطيف و نيكويى گفت.وى اظهار داشت:اگر آن روز ابو بكر به مجرد دعوى فاطمه،فدك را به او پس مىداد،فردا دوباره فاطمه پيش او مىرفت و براى همسر خويش خلافت را ادعا مىكرد و ابو بكر را از مقام خلافتخلع مىكرد و آنگاه ابو بكر هيچ عذر و دفاعى از خود نداشت.زيرا ابو بكر به خود قبولانيده بود كه فاطمه در آن چه ادعا مىكند راستگوست و براى اثبات ادعاى خود به بينه نياز ندارد.
امّا حقيقت آن است كه اوّلين دروغ وحديث دروغي كه به پيامبر صلّي الله عليه وآله نسبت داده شد همين حديث دروغين ابوبكر بود چنانكه حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مستند قرآني براي ابوبكر خواندند ولي ابوبكر زير بار نرفت . حضرت فاطمه سلام الله فرمودند : وورث داوود سليمان
يعني داود براي سليمان ارث گذاشت واين عين نص قرآن كريم است چنانچه موسي هم بر هارون ارث گذاشت و…. . امّا كار با شهادت دخهي شد كه ام ايمن كه رسول خدا شهادت او را برابر دو مرد اعلام كرده بود وعلي عليه السّلام شاهدان حقيقت بودند كه رد شدند و اوّلين شاهدان دروغين هم عايشه وعمر بودند كه با اقرار به شنيدن چنين حديثي از رسول خدا صلّي الله عليه وآله باب جعل حديث را رسميّت بخشيدند . به هر حال نوبت به مبارزه رسيد . مبارزه عليني دختر رسول خدا صلّي الله عليه وآله با چپاولگران خلافت وجانشيني اش.
اينجاست كه نا خودآگاه به ياد زينب مي افتيم كه اگر در دنيا فقط چنين مادري را داشت براي شهامت ودليري وفن بيان او در كوفه وشام كافي بود . هر چند او در خانواده فصاحت وبلاغت بود وفاطمه يكي ازانوار الهي آن خانواده بود .
آنگاه كه براي اتمام حجّت با اهل نفاق و دورويي اين خطبه را بيان فرمود :
« ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت.و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت.سپاس بر نعمتهاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد.و عطاهاى فراوان كه بخشيد.و نثار احسان كه پياپى پاشيد.نعمتهايى كه از شمار افزون است.و پاداش آن از توان بيرون.و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.
سپاس را مايه فزونى نعمت نمود.و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود.و بدرخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود.گواهى مىدهم كه خداى جهان يكى است.و جز او خدائى نيست.ترجمان اين گواهى دوستى بىآلايش است.و پايندان اين اعتقاد،دلهاى با بينش.و راهنماى رسيدن بدان،چراغ دانش.خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند،و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10) همه چيز را از هيچ پديد آورد.و بى نمونهاى انشا كرد.نه بآفرينش آنها نيازى داشت.و نه از آن خلقتسودى برداشت.جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد.و آفريدگان را بندهوار بنوازد.و بانگ دعوتش را در جهان اندازد.پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد.و نافرمانان را به كيفر بيم داد.تا بندگان را از عقوبتبرهاند،و به بهشت كشاند.
گواهى مىدهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست.پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد.و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مىسزيد.
و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند.و در پس پرده بيم نگران.و در پهنه بيابان عدم سرگردان.پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود.و بر دگرگونىهاى روزگار محيط بينا.و به سرنوشت هر چيز آشنا.محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته بانجام رساند.پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد:هر فرقهاى دينى گزيده.و هر گروه در روشنائى شعلهاى خزيده.و هر دستهاى به بتى نماز برده.و همگان ياد خدائى را كه مىشناسند از خاطر ستردهاند .
پس خداى بزرگ تاريكىها را به نور محمد روشن ساخت.و دلها را از تيرگى كفر بپرداخت.و پردههائى كه بر ديدهها افتاده بود بيكسو انداخت.سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت.و رنج اين جهان كه خوش نمىداشت،از دل او برداشت.و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت.و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت.و طغراى مغفرت و رضوان را بنام او نگاشت.
درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت،امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امتباد.سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود:
شما بندگان خدا!نگاهبانان حلال و حرام،و حاملان دين و احكام،و امانتداران حق و رسانندگان آن به خلقيد.
حقى را از خدا عهده داريد.و عهدى را كه با او بستهايد پذرفتار.ما خاندان را در ميان شما بخلافت گماشت.و تاويل كتاب الله را بعهده ما گذاشت.حجتهاى آن آشكار است،و آنچه درباره ماست پديدار.و برهان آن روشن.و از تاريكى گمان بكنار.و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار.و پيرويش راهگشاى روضه رحمت پروردگار.و شنونده آن در دو جهان رستگار.
دليلهاى روشن الهى را در پرتو آيتهاى آن توان ديد.و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد.حرامهاى خدا را بيان دارنده است.و حلالهاى او را رخصت دهنده.و مستحبات را نماينده.و شريعت را راهگشاينده.و اين همه را با رساترين تعبير گوينده. و با روشنترين بيان رساننده.سپس ايمان را واجب فرمود.و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود.
و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود.روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت.و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ.و حج را آزماينده درجت دين.و عدالت را نمودار مرتبه يقين.و پيروى ما را مايه وفاق.و امامت ما را مانع افتراق.و دوستي ما را عزت مسلمانى.و بازداشتن نفس را موجب نجات،و قصاص را سبب بقاء زندگانى. وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد.و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد.و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش.فرمود مىخوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند،تا خويشتن را سزاوار لعنت نسازند.دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند.و شرك را حرام فرمود تا باخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد،ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد!»آنچه فرموده استبجا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه«تنها دانايان از خدا مىترسند»
مردم.چنانكه در آغاز سخن گفتم:من فاطمهام و پدرم محمد (ص) است« همانا پيمبرى از ميان شما بسوى شما آمد كه رنجشما بر او دشوار بود،و بگرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار»
اگر او را بشناسيد مىبينيد او پدر من است،نه پدر زنان شما.و برادر پسر عموى من است نه مردان شما.او رسالتخود را بگوش مردم رساند.و آنانرا از عذاب الهى ترساند.فرق و پشت مشركان را بتازيانه توحيد خست.و شوكتبت و بتپرستان را درهم شكست .
تا جمع كافران از هم گسيخت.صبح ايمان دميد.و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد.زبان پيشواى دين در مقام شد.و شياطين سخنور لال.در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار.و در ديده همگان بيمقدار.لقمه هر خورنده.و شكار هر درنده. و لگد كوب هر رونده.نوشيدنيتان آب گنديده و ناگوار.خوردنيتان پوست جانور و مردار.پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار.تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود،شما را از خاك مذلتبرداشت.و سرتان را باوج رفعت افراشت.
پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد.رزم آوران ماجراجو،و سركشان درنده خو.و جهودان دين بدنيا فروش،و ترسايان حقيقت نانيوش،از هر سو بر وى تاختند.و با او نرد مخالفتباختند. هر گاه آتش كينه افروختند،آنرا خاموش ساخت.و گاهى كه گمراهى سر برداشت،يا مشركى دهان به ژاژ انباشت،برادرش على را در كام آنان انداخت.على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت.و كار آنان با دم شمشير بساخت.
او اين رنج را براى خدا مىكشيد.و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مىديد.و مهترى اولياى حق را مىخريد.اما در آن روزها،شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد .
چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دوروئى آشكار شد،و كالاى دين بى خريدار ، .هر گمراهى دعويدار و هر گمنامى سالار.و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار.شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را بخود دعوت كرد. و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد.و بآواز او رقصيديد.
هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته،آنچه نبايست،گرديد.و آنچه از آنتان نبود برديد.و بدعتى بزرگ پديد آورديد .
به گمان خود خواستيد فتنه بر نخيزد،و خونى نريزد،اما در آتش فتنه ا فتاديد.و آنچه كشتيد بباد داديد.كه دوزخ جاى كافرانست.و منزلگاه بدكاران.شما كجا؟و فتنه خواباندن كجا؟دروغ مىگوئيد!و راهى جز راه حق مىپوييد!و گرنه اين كتاب خداست ميان شما! نشانههايش بى كم و كاست هويدا.و امر و نهى آن روشن و آشكارا.آيا داورى جز قرآن مىگيريد؟يا ستمكارانه گفته شيطان را مىپذيريد؟« كسيكه جز اسلام دينى پذيرد،روى رضاى پروردگار نبيند.و در آن جهان با زيانكاران نشيند»
چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد.نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز گرديد!مىپنداريد ما ميراثى نداريم.در تحمل اين ستم نيز بردباريم.و بر سختى اين جراحت پايداريم.
مگر به روش جاهليت مىگراييد؟و راه گمراهى مىپيماييد؟«براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان»؟
اى مهاجران!اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟پسر ابو قحافه!خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى.؟اين چه بدعتى است در دين مىگذاريد!مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد .؟؟
اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده ترا ارزانى! وعدهگاه،روز رستاخيز!خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز! آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد!بزودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.
پس به روضه پدر نگريست و گفت:
« رفتى و پس از تو فتنه بر پا شد كينهاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت وين جمع بهم فتاد و تنها شد »
اى گروه مؤمنين!اى ياوران دين!اى پشتيبانان اسلام!چرا حق مرا نمىگيريد؟چرا ديده بهم نهاده و ستمى را كه بمن مىرود مىپذيريد؟مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟چه زود رنگ پذيرفتيد.و بى درنگ در غفلتخفتيد.پيش خود مىگوئيد محمد (ص) مرد،آرى مرد و جان بخدا سپرد!مصيبتى استبزرگ و اندوهى استسترگ.شكافى است كه هر دم گشايد.و هرگز بهم نيايد.فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاندو گزيدگان خدا را به سوك نشاند.شاخ اميد بىبر و كوهها زير و زبر شد. حرمتها تباه و حريمها بىپناه ماند.اما نچنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بىخبر مانيد.قرآن در دسترس ماستشب و روز مىخوانيد.چرا و چگونه معنى آنرا نمىدانيد؟كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان بخدا سپردند . .
محمد جز پيغمبرى نبود.پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند.اگر او كشته شود يا بميرد شما بگذشته خود باز مىگرديد؟كسيكه چنين كند خدا را زيانى نمىرساند.و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
آوه!پسران قيله پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند!و حرمتم را ننگرند!و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانههاى آبادان .
امروز شما گزيدگان خدا،پشتيبان دين،و ياوران پيغمبر و مؤمنين،و حاميان اهل بيت طاهر ينيد! شمائيد كه با بتپرستان عرب در افتاديد!و برابر لشكرهاى گران ايستاديد!چند كه از ما فرمانبردار،و در راه حق پايدار بوديد،نام اسلام را بلند،و مسلمانان را ارجمند، و مشركان را تار و مار،و نظم را برقرار،و آتش جنگ را خاموش،و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد.اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد،و پس از پيش روى واپس نشستيد آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند.و حكم خدا را كار نبستند. از اينان بيم مداريد،تا هستيد.از خدا بترسيد اگر حق پرستيد!»اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كردهايد.و به سايه امن و خوشى رختبردهايد.از دين خستهايد و از جهاد در راه خدا نشستهايد و آنچه را شنيده كار نبسته بدانيد كه:
من آنچه شرط بلاغ استبا شما گفتم.اما مىدانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتاريد .
چه كنم كه دلم خونست؟و بازداشتن زبان شكايت،از طاقتبرون!و نيز مىگويم براى اتمام حجتبر شما مردم دون!بگيريد!اين لقمه گلوگير به شما ارزانى،و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد.اما شما را آسوده نگذارد تا بآتش افروخته خدا بيازارد!آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد.آنچه مىكنيد خدا مىبيند.و ستمكار بزودى داند كه در كجا نشيند.من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مىترسانم.بانتظار به نشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد به بينيد . »
آتگاه با زخم فراواني كه داشت وبا زخم بيشتري كه از قول و عمل مردم ديده بود به خانه بازگشت ودر كنار زينب وفرزندانش نشست ووصيّتها را مو به مو به زينب سلام الله مي فرمود كه يكي از آن وصيّت ها دادن پيراهن كهنه اي بود براي اينكه دشمنان خدا وپيامبر د رروز عاشورا نوه عزيز پيامبر را برهنه نكنند .
آنگاه خبر بيماري حضرت فاطمه سلام الله عليها در گوشها پيچيد وياران رسول خدا جز تعداد انگشت شمار به ملاقات او نرفتند وملاقات رفتن عمر وابوبكر هم تنها براي بازي سياسيت بود تا دل عدّ ه اي ازبني هاشم ويا ياران مهاجر وانصار پيامبر را به دست آورند . امّا در آن زمان شرف زنان بيشتر بود چنانكه در دل تاريخ ثبت است زنان مهاجر وانصار به نزد حضرت فاطمه سلام الله عليها مي آمدند ودر يك بار هم گفتند : اي دختر پيامبر شب را چگونه گذراندي؟ با بيمارى چه مىكنى؟
حضرت فاطمه سلام الله در جواب فرمودند : « بخدا دنياى شما را دوست نمىدارم و از مردان شما بيزارم!درون و برونشان را آزمودم و از آنچه كردند ناخشنودم!چون تيغ زنگار خورده نابرا،و گاه پيش روى واپس گرا،و خداوندان انديشهاى تيره و نارسايند.خشم خدا را بخود خريدند و در آتش دوزخ جاويدند .
ناچار كار را بدانها واگذار،و ننگ عدالت كشى را بر ايشان بار كردم نفرين بر اين مكاران و دور بوند از رحمتحق اين ستمكاران.
واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار يابد؟و خلافتبر پايههاى نبوت استوار ماند؟
آنجا كه فرود آمد نگاه جبرئيل امين است.و بر عهده على كه عالم بامور دنيا و دين است.به يقين كارى كه كردند خسرانى مبين است.بخدا على را نه پسنديدند،چون سوزش تيغ او را چشيدند و پايدارى او را ديدند.ديدند كه چگونه بر آنان مىتازد و با دشمنان خدا نمىسازد.
بخدا سوگند،اگر پاى در ميان مىنهادند،و على را بر كارى كه پيغمبر بعهده او نهاد مىگذاردند،آسان آسان ايشان را براه راست مىبرد.و حق هر يك را بدو مىسپرد،چنانكه كسى زيانى نبيند و هر كس ميوه آنچه كشته استبچيند.تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سير و زبونان در پناه صولت او دلير مىگشتند.اگر چنين مىكردند درهاى رحمت از زمين و آسمان بروى آنان مىگشود. اما نكردند و بزودى خدا به كيفر آنچه كردند آنانرا عذاب خواهد فرمود . بياييد!و بشنويد!:
شگفتا!روزگار چه ابو العجبها در پس پرده دارد و چه بازيچهها يكى از پس ديگرى برون مىآرد.راستى مردان شما چرا چنين كردند؟و چه عذرى آوردند؟دوست نمايانى غدار.در حق دوستان ستمكار و سرانجام به كيفر ستمكارى خويش گرفتار.سر را گذاشته به دم چسبيدند.پى عامى رفتند و از عالم نپرسيدند.نفرين بر مردمى نادان كه تبهكارند.و تبه كارى خود را نيكوكارى مىپندارند.
واى بر آنان.آيا آنكه مردم را براه راست مىخواند،سزاوار پيروى است،يا آنكه خود راه را نمىداند؟در اين باره چگونه داورى مىكنيد؟ .
بخدايتان سوگند،آنچه نبايد بكنند كردند.نواها ساز و فتنهها آغاز شد.حال لختى بپايند!تا بخود آيند،و ببينند چه آشوبى خيزد و چه خونها بريزد!شهد زندگى در كامها شرنگ و جهان پهناور بر همگان تنگ گردد.آنروز زيانكاران را باد در دست است و آيندگان بگناه رفتگان گرفتار و پاى بست
اكنون آماده باشيد!كه گرد بلا انگيخته شد و تيغ خشم خدا از نيام انتقام آهيخته.شما را نگذارد تا دمار از روزگارتان بر آرد،آنگاه دريغ سودى ندارد.
جمع شما را بپراكند و بيخ و بنتان را بر كند.دريغا كه ديده حقيقتبين نداريد.بر ما هم تاوانى نيست كه داشتن حق را ناخوش مىداريد. »
واينگونه بود كه فاطمه در سكوت هوي وهوس ودنيا طلبي ياران پيامبر مظلومانه در خانه نشست وديگر به جز براي زيارت قبر پدر از بيت الاحزانش بيرون نمي آمد ، در اين مدت هم ياران پيامبر جز تعداد اندكي چون سلمان وابوذر ومقداد و.. به ملاقات حضرت نمي رفتند والبته ابوبكر وعمر هم با تحت فشار قرار دادن علي تواسنتند به منزل حضرت بروند ولي در آنجا شنيدند كه : « من هرگز از شما راضي نيستم وشكايت تان را نزد خدا وپيامبر خواهم برد . »
كم كم بيماري حضرت شدت گرفت وزهراي مرضيه تمام وصيّت هايش را به همسر وفرزندان ابلاغ مي كرد . امّا مسلّما بيش از همه زينب بود كه در كنار مادر بود وبايد بعد از او چون او مادر پدرش مي شد .هر چند حضرت فاطمه به علي عليه السّلام وصيّت نموده بود كه بعد از من با امامه دختر خواهرم زينب ازدواج كن ،و اين كار هم انجام گرفت وامامه نسبت به فرزندان رسول الله مهربان بود چون خودش هم نوه حضرت رسول بود از آن جهت كه مادرش زينب دختر رسول الله صلّي الله عليه وآله بود .

